تبليغاتX
جزیره نشین
امروز ماشین خریدیم یه ماشین چپه!

آخه اینجا سیستم رانندگی انگلیسی و فرمون سمت راسته

و مصیبت باره!

البته اینا همه چی شون انگلیسی هست .رگ و ریشه شون

پرچمشون که هنوز انگلیس نشونه (یاد دائی جان ناپلئون می افتم

هر چی هست زیر سر اینگیلیسا ست!!)

حتی عادت های احمقانه شون( هر کیکی حتماً باید کیک پنیر باشه!)

ما اینجا ۳۱۰ روز آفتابی در سال داریم اون هم چه آفتابی .داغ!

باز اینا عشق آفتاب هستند هنوز!

بابا اجداد محترمتون تو یه جزیره همیشه ابری زندگی می کردن که

عشق آفتاب بودن....

چه می دونم لابد تو خونشون دیگه!؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی1383ساعت 18:38 توسط پاییز |

در حال حاضر ما اومدیم یه جایی به اسم  Jacobs  will که یک

دهکده ی مدرن نزدیک شهر و محل کار آقای همسفر هست 

(آخه آقای همسفر مشاغل دیگری هم داره مثلاً پزشک

خانواده!)

این دهکده در امتداد رودخونه است خونه ها یا رو به خلیج

هستند یا رو به کشتزار های بی انتهای نیشکر و در نهایت

باز هم جنگل و انبوه پر سر و صدای رنگین طوطی های

کوچک که نگاه مبهوت مرا در پی خود می کشند....

(آخ مامان چقدر جات خالیه اینجا که از این همه سرسبزی

و آواز طبیعت کیف کنی!

و من چقدر دلم برات تنگ شده)

 

      

+ نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت 17:19 توسط پاییز |

امروز اول صبح آپارتمان شماره ۱۵ رو اجاره کردیم!

یه آپارتمان یه خوابه بزرگ با کمدهای قهوه ای یه آشپزخونه کوچک و

یه مبل چاق و نرم و مهربون قرمز و یه تراس پر از پرنده!!

این اولین خونهء ماست و من عاشقشم!

 احساس مالکیت یک وجب میان این خاک غریب حالم رو بهتر میکنه...

****************

پیوست:(بابت بد اخلاقی دیروز)خوب بود تو اون هوا مجبور بودی

کلی لباس اضافه بپوشی؟نکنه گرمای مرداد ماه یادت

رفته؟؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1383ساعت 22:17 توسط پاییز |

تا ایستگاه قطار یه دنیا راه بود و از اونجا تا شهر هم...

امرو. تمام شهر رو کوله به دوش گشتیم دنبال هزار تا کار...

خسته ام...

و از این آفتاب داغ لعنتی بدم میاد!

از  این گرمای کلافه کننده . از عطر تند و شیرین  این درخت های مداری

که تا ته مغزت احساس میشه .از شرجی خفقان آور هوا متنفرم!!!

از این استرالیاییهای ابله که میرن پارک زیر آفتاب می شینند و

کتاب می خونند و عشق Sunny  day هستند حرصم می گیره! 

خسته ام....

**********

پیوست ۱:طفلک تو که مهربانانه بد ادایی های من تحمل میکنی!

پیوست۲:امروز اینجا سگ بستند!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت 21:3 توسط پاییز |

اینجا هتل POINT با پنج تا ستاره!

من ساعتها میان نرمی تخت و سپیدی ملافه ها خواب بودم. بیدار

شدم یک بشقاب عظیم سیب زمینی و گوشت نوعی جانور و باز

خواب...

حالا منظره بی بدیل شهر که آبی مواج رود از میان دو نیمش کرده...

اینجا Brisbane عروس شهرهای استرالیا!

لمیده در امتداد دو ساحل! یک سو ساحل طلایی  Gold  coastو دیگر سو ساحل

آفتابی Sunshine  coast

امروز وقت گردش اکتشافی در شهر به یک سوسمار دم پیچی نیم متری و یک

مرغ ماهیخوار عظیم برخوردیم که گویا دارای حقوق کامل شهروندی بودند!!!

من یه احساسی دارم تو مایه آلیس در سرزمین عجایب!؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1383ساعت 21:19 توسط پاییز |

خسته از ساعتها پرواز و ملول از کند و کاو خنده دار مامور گمرک میان

خوردنی های مشکوک همراهمون! (که کم هم نبود چون هم من شکمو هستم

هم هیچی باقلوا نمیشه!!)

از خروجی گمرک گذشتیم و با حجم خندان و صورتی رز روبرو شدیم!

انبوه سبزی باور نکردنی شهر غم غربت رو کمکی کمرنگ کرد و فکر کردم

چه سرزمین زیبایی...

(وفکر نمیکنم به اینکه فرسنگها از سرزمینم دورم و میان تکه زمینی بیگانه

محاط در اقیانوس گیر افتاده ام...)

همه دلگرمیم حضور امن کسی است که اگر به ناکجا هم می رفت

همسفرش میشدم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1383ساعت 21:48 توسط پاییز |

اینجا اسمان بی انتها و دشت ابری....

ساعتهاست که میان زمین که نه اقیانوس لاجوردی و اسمان شب معلقیم!

من خسته ام و گه گاه اشک الود...

همه دارایی ام از خرد و ریزهای کوچک خاطراتی و کتابهایم را میان جعبه های

ریز و درشت میان اتاق کودکیهایم جا گذاشتم و راه افتادم...

همه ادمهای دوست داشتنی روزگارم را همه انچه از مهر و اشنایی داشتم"

میان سرزمینم جا گذاشتم و راه افتادم!

به سوی سرزمینی که ساعتهای طولانی گذشته و هنوز پرهیبش حتی پیدا نیست!؟

گفته اند سرزمین زیبایی است.

سرزمین ابی دریاوسبزی جنگل و حیوانات نادیده... 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1383ساعت 18:5 توسط پاییز |

باورم نمیشه که دارم وسایل جمع می کنم و چمدون می بندم!

اون روز که منتظرش بودیم رسیدحالا بلیط داریم و ویزا ولی من

انبوهی از احساسات ضد و نقیض رو به دوش می کشم!

همیشه مسافر بودم اما این بار مهاجرم...

نمیدونم خوشحال باشم یا دلتنگ؟

حال همسفر هم بهتر از من نیست تازه اون سگ اخلاقی

من رو هم تحمل میکنه!

اما نمی خوام بفهمه چقدر ترسیدم...............

+ نوشته شده در جمعه 18 دی1383ساعت 16:51 توسط پاییز |

سرآغاز
یکی بود .یکی نبود...

یه دختری بود اسمش پاییز!

چرا؟

چون وسط برگریز پاییز اون وقتی که آفتاب بی رمق ونم نم بارون میاد و

زمین با هفت رنگ برگهای خزون زده فرش شده به دنیا اومده بود...

اما شاد و سرزنده!

این پاییز خانوم یه رفیق داشت.یه دوست که اسمش بود بهار!

چرا؟

چون همزمان با شکوفه های گیلاس متولد شده بود و لطیف بود و مهربان

و دوست داشتنی مثل بهار....

این دوتا اوایل فقط دوست بودند و همزبون...

تا یه روزی از روزای زمستون

که هوا سرد بود و برف بارون 

 اما اونا داغ بودند و گل انداخته . تصمیم گرفتند که هم دوست باشند و هم

همسفر....

واین شد که شد:

یکی بود و اون یکی دیگه هم بود!!!

************************************

پیوست:دو سال پیش درست مثل امروز. گوشهً دنج همون کافی شاپ

خاطراتی .دستم رو گرفتی و پرسیدی :همسفرم میشی؟

من نه مکث کردم .نه فکر گفتم:میشم........

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1383ساعت 16:11 توسط پاییز |

سلام!

می خوام از این به بعد اینجا یه چیزهایی بنویسم مثل یادداشت

روزانه!

اگه دوست دارید مطالب وزین و علمی یا فلسفی بخونید اینجا

نمونید!

اینجا چیزی جز روزمرگی های من پیدا نمی کنید...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1383ساعت 17:46 توسط پاییز |