تبليغاتX
جزیره نشین
محرمانه!
چشمان مهربانت

                   ترانهءعاشقی را در من مکرر میکند!

نگاهت را

                 از من مگیر...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1383ساعت 17:57 توسط پاییز |

امروز ۲۲ بهمن!

و من خوشحالم نه به خاطر مبارکی این روز!

به خاطر اینکه پارچه های آویزون از در و دیوار شهر و ویژه برنامه های 

مزخرف رو نمی بینم و حرصم در نمیاد!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1383ساعت 16:11 توسط پاییز |

باران می بارد!

        و من اینجا .

                         در میان قفس سرد اتاقم دلتنگ...

شیطونه گفت به جای رفتن سر کلاس بیام وسط میدون King Georg

تنها بشینم زیر بارون و سیگار بکشم؟

(عجیبه که همیشه بهترین پیشنهادها از طرف شیطون!

بد مدل دوست خوبیه!!!)              

+ نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1383ساعت 10:30 توسط پاییز |

ساعت ۱۲ ظهر و من اینجا در اعماق ساختمانACE  تنها نشستم و قصه مینویسم!

ملت هم مشغول انجام انواع عملیات از نوع  lunch timeهستند!

من خیلی خوشحال نیستم! علاوه بر گرسنگی و خستگی اینجا جز من

هیچ کس فارسی نمیفهمه!!

اکثریت مثل همه جای دنیا با زرد پوست های آسیایی است!

انگار تمومی ندارند؟

باز هم خوشحالم که قراره انگلیسی یاد بگیرم و نه ژاپنی!

صبح امتحان کتبی دادیم و مصاحبه که نتیجه اش آخر امروز معلوم میشه

بعد هم توضیحات در باب به موقع اومدن و نخوردن و سیگار نکشیدن سر

کلاس!!

و باز بعد یه تور ساختمون گردی برای آشنایی با محل توالت و غیره!

و در انتها اینکه اگر مشکلی داشتیم از چیزی ناراحت بودیم و یا همین جور الکی

احساس شادمانی بی سبب نمیکردیم PLEASE اطلاع بدیم!!

بلکه اسباب شادمانی برامون فراهم بشه!

(هیچ فرقی با ایران نداره!اونجا هم ...)

بگذریم...

حالا دارم فکر میکنم اگر با این چشم باریک ها دوست بشم

 اسمهاشون رو چه جور از بر کنم؟ گیرم اون هم حل شد شکلهاشون

رو چه جور از هم تشخیص بدم؟؟

..................................................

الان نمره ها اعلام شد! سطح خوبی قبول شدم و حالا میتونیم بریم

مرکز کامپیوتر و به mum & dad عزیز E- maile بزنیم و خبر بدیم :

                                                Every things are OK

گفتم که...؟!؟

حالا تا بعد...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1383ساعت 12:18 توسط پاییز |

امروز جشن سده بود!

جشن ایرانیان باستان. پنجاه روز تا نوروز...

ایرانیان که تا پیش از استیلای سیاهی بر سرزمین پارس یک روز

از هر ماه را جشن میگرفتند

 بر ما چه رفت که گاه نیمی از سال را به بهانه های واهی رخت

عزا پوشانیده اندمان؟؟

کاش میشد که تاریخ را تغییر داد!

کاش... 

*************************************

پیوست:امروز یه دختر مو مشکی فرفری شلوغ به من شماره داد

واسه وقتای دلتنگی!

اسمش بنفشه است...  

+ نوشته شده در شنبه 10 بهمن1383ساعت 16:10 توسط پاییز |