تبليغاتX
جزیره نشین
این خیلی جالبه!

حتماً ببینید اگه دستتون تو سیدنی به جایی بنده پرس و جو کنید!

من که هنوز فرصت نشده برم سیدنی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 18:8 توسط پاییز |

من نمی دونم این چه سریه که کنتور من هر

 چند وقت یکبار غیب میشه! 

حالا هم هر چی هی دوباره نصبش می کنم .

نمیاد که نمیاد!

حالا من با اطلاعات برنامه نویسی در حد صفر

تو این مملکت غربتی چه کار کنم؟

البته تا اینجا هم که موفق به راه اندازی وبلاگ و

ملزوماتش شدم واسه خودم کلی سردار سازندگی

هستم!

اگه کسی دلش به حال من سوخت و خواست کمک

کنه .یه ندا بده....... 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1384ساعت 18:17 توسط پاییز |

حتماً حتماً اینجا رو بخونید!

من دیوونهء طنز نوشتن ابراهیم نبوی هستم!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1384ساعت 18:28 توسط پاییز |

محرمانه!
نمی دانم آن شب بر من چه گذشت؟

همان شب بهاری انتهای فروردین...

من گمگشته بودم!

و میان ازدحام رنگارنگ تن ها خودم را می جستم...

من گمگشته بودم!

و میان همهمهء گوشخراش ترانه های غریب خودم را می جستم...

من گمگشته بودم !

ومست و بیخود از جامهای پی در پی میان وهم و دود خودم را می جستم...

نمی دانستم اندکی بالاتر. بالاتر از آن فضای نیمه تاریک و

دود آلود فرشتگان در پچپچه اند!

نمی دانستم این نسیم لطیفی که گه گاه میان آن همه همهمه

گونه ام را می نوازد لمس نامحسوس بال فرشته ایست

که هماندم  از کنارم گذشته است!

نمی دانستم که آن شب فرشتگان در کار نگارش

تقدیر منند...

**********************************

عزیزترینم!

همسفر حال تا همیشهء لحظه های تلخ و شیرین

زندگی ام...

سایهء امن مهرت همیشه پایدار

                                               میلادت مبارک... 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین1384ساعت 10:36 توسط پاییز |

درست روبروی بالکن ما خونهءJESUS !همسایهء خوبیه

 سر و صدای وقت و بی وقت و صبح سحر نداره!

هر هفته چند ساعتی کلاس مکالمه انگلیسی دارند.

امروز من رفتم ببینم اوضاع چه جور؟به دردم می خوره

یا نه؟

موقع  Tea time من نشسته بودم و نگاه میکردم به

بیچاره  Jesus که مصلوب آویزونش کرده بودند  به

 دیوار کلیسا و زیر اون همه گرد و خاکی که روش نشسته بود

 اصلاً راضی به نظر نمی اومد!

همین طور مشغول تفکر بودم که اگه Jesus به گرد و خاک

آلرژی داشت و یه هو عطسه می کرد .چی می شد!!!؟

 که یکی از ژاپنی های کلاس پهلوم نشست

و بعد از عذر خواهی از به هم زدن حالت معنوی من!!!!

شروع کرد قصهء Jesus گفتن بلکه من به راه راست

هدایت بشم!

حالا قیافهء من دیدنی بود (.می خواستم بهش بگم بابا

تو که هفتاد پشتت ۲۰۰ تا پله می رفتن بالا و یه طنابی

رو می کشیدن و ۲ تا بشکن می زدن و با خدا چاق

سلا متی میکردند ولمون کن! (سریال اوشین یادتونه؟))

خدا خدا می کردم Jesus عطسه کنه مگر من از دست این

حواری سمجش خلاص شم!

آمین...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1384ساعت 18:15 توسط پاییز |

دفعهء اولی که من از وبلاگ نوشی سر در آوردم

تا همهء آرشیو رو نخوندم از جام بلند نشدم!

اینجا رو بخونید دلم هوای مامانم رو می کنه... 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1384ساعت 18:34 توسط پاییز |

امروز قرار بود بریم دوچرخه سواری اون هم بدون پوشش اسلامی!

اما ابر و باد و مه خورشید و کلیه عوامل جوی در کار بودند دیشب تا صبح

بارون اومد و امروز صبح هم ادامه داشت و نشد دیگه..

عوضش رفتیم سینما (یادش بخیر سینما فرهنگ اون تک دونه سینمای

دالبی در کل مملکت ایران زمین! اینجا همهء سینما ها دالبی است!!)

من تکنولوژی ندیده ذوقی کرده بودم که نگو........

با هر صحنه از تبلیغ فیلم RING 2سه متر از جام میپریدم!

اگه دل شیر دارید حتماً ببینیدش....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1384ساعت 21:0 توسط پاییز |

اومدم فقط تولد بنفشه رو تبریک بگم!

بنفشه جون خودم تولدت مبارک!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1384ساعت 10:17 توسط پاییز |

هر پنجشنبه صبح دم خروجی ایستگاه مرکزی یک مرد میانسال

اسپانیش با گیتارش می ایسته و صداش رو که انصافاً قشنگ

 هم هست با بقیه قسمت می کنه من میان ازدحام پر شتاب

صبحگاهی قدم هام آهسته می کنم .مهم نیست اگه اتوبوسم  

رو از دست بدم یادیر برسم...تو صداش .تو ارتعاش سیم های

گیتارش یه چیزی هست یه جور سر خوشی و یا شاید غم

شرقی از اون چیزهایی که باید تو نیمهء سمت راست دنیا

متولد شده باشی تا حسش کنی.....

نمی تونم بی اعتنا از کنارش رد بشم ...

اون هم من رو می شناسه به من لبخند می زنه و بلند تر

می خونه رو کیف گیتارش یه نوشته چسبونده :

(لازم نیست به من چیزی بدی لبخندتو بزرگترین ثروت

برای من است!)

اون بخشنده ترین مردی که تا به حال دیدم!

چون لبخندش و صداش رو که تنها داراییش هستند با همه

قسمت میکنه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت 18:9 توسط پاییز |

امروز چتر خریدم!!

ولی قسم می خورم گذاشتمش واسه روز مبادا!

اصلاً چون حراج سه تا صد تومنی بود خریدم!!

واسه خودم نخریدم که واسه همسفر خریدمش آخه اون زود سرما می خوره!!

میدونیند چیه؟ شما کجای دنیا زندگی می کنید؟؟

بارون مداری دیدید؟؟

گاهی وقتا عین دوش حموم میمونه!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 18:49 توسط پاییز |

عجب بارونی میاد!

تا از کلاس رسیدم خونه خیس آب شدم ولی کیف کردم!

کلی زیر بارون پیاده راه رفتم و زمزمه کردم!

ملت همچی با تعجب به من نگاه می کردن ! آخه تنها آدم بی چتر

تو خیابون من بودم!

اینا یه عادت عجیب دارن همیشه چتر همراه دارن! اگه یه

وقت بارون اومد خیس نشن!!

اما من هیچ وقت تا به حال( که کلی عمر کردم!!) چتر نداشتم

که خیس بشم! 

آخه حیف بارون نیست.......

+ نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 18:34 توسط پاییز |

این مطلب گویا ادامه دار شده!!

طی اعتراض اینجانب!!امروز همون شبکه باز یه فیلم ایرانی پخش کرد !

یه فیلم مستند راجع به زنان فیلمساز و بازیگر و کلاً سینمای زن در ایران

من کیف کردم! با تهمینه میلانی . فاطمه معتمد آریا . رخشان بنی اعتماد و...

مصاحبه میکرد راجع به فیلم هایی که بازی یا کارگردانی کردند .

فیلم به زبان شیرین پارسی بود ولی با زیر نویس تمام و کمال انگلیسی که

نشون میداد  زنان ما درس می خونند کار می کنند و...

خیلی خوب بود!

چون وقتی من می گم که دانشگاه رفتم و فوق لیسانس گرفتم چشماشون رو

گرد می کنند و می پرسند مگه زن ها تو کشور شما می تونند درس بخونند؟؟

حیف....

دریغا ایران که ویران شود...

+ نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت 23:24 توسط پاییز |

دیشب یکی از شبکه های تلویزیون که برنامه های خارجی به

زبان های مختلف و با زیر نویس انگلیسی پخش می کنه یه فیلم

ایرانی گذاشت به اسم تخته سیاه و به کارگردانی سمیرا مخملباف

فیلم قشنگی بود پر از اشاره و نشانه و استعاره درست همون طوری

که ما خوشمون میاد و ازش حال می کنیم و عامهء خارجی ها ازش

سر در نمیارن! (گفتم عامه که نگین این همه جایزه گرفته از

جشنواره های خارجی)

و خوشبختانه با زیر نویس انگلیسی که اگه نداشت من هم ازش

چیزی نمی فهمیدم چون زبان فیلم کردی بود و برای خارجی ها

فرقی نداشت چون زیر نویس ها به تنهایی نمی تونست بار معنا ی

فیلم رو برسونه...

فیلم خوبی بود اما نه برای پخش در تلویزیون هر استرالیایی که این

فیلم رو ببینه فکر می کنه شیوه  و شرایط زندگی در ایران همینه!!

چون اینا اطلاعاتشون راجع به ایران به طرز ناامید کننده ای کم و یا

غلط هست مگر اینکه دوست یا آشنای ایرانی داشته باشند.

(البته تا جایی که من می دونم اوضاع در سراسر دنیا همینه!)

من اینجا دائم در حال توضیح دادن هستم که ما عرب نیستیم

ما شتر سوار نمیشیم! ما در شهرهای مدرن زندگی

می کنیم و...

+ نوشته شده در جمعه 12 فروردین1384ساعت 17:59 توسط پاییز |

عجب حال خرابی دارم من فقط خدا میدونه!

الان هم این جنازه ی آنفولانزا زده رو به زور کشیدم پای

کیبورد! مفتی جان عزیز را گذاشتم واسه حراج!

البته دور از چشم آقای پزشک خانواذه که تا عصر

سر کار هست.بعد که این پست رو بخونه و  بفهمه که

علیرغم(چه کلمه قلمبه و زشتی...)توصیه های ایمنی

تخت را ترک کردم...

امروز روز اول کلاس زبان جدیدم بود که نرفتم .خوب تنبل

شدم بعد از تعطیلات خرگوش نشان *EASTER    اضافه

خونه موندم!

*برای آگاهی دوستان ساکن ایران اینجا به مناسبت رفت و آمد

حضرت JESUS به آسمان (جهت ترانسفر بار گناه مسیحیان که مونده رو دوشش!)

به هم خرگوش شکلاتی هدیه میدن! که ما هم بی نصیب نموندیم!

آمین......

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 11:41 توسط پاییز |

آخ که دلم می خواست برف می اومد و من با یک کافی داغ و یه سیگار 

میرفتم رو تراس و صفا میکردم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1384ساعت 10:16 توسط پاییز |

برای تو مینویسم!  اول صبحی انگار دلتنگم؟

تا دوباره دیدنت هنوز یک روز آفتابی راه است....

نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد، از تو شيرينتر.

 

نمي شود، مي دانم، نمي شود آوازي
که مردي روستايي و عاشق
با صدايي صاف
در اعماق درّه مي خوانَد
در شمالِ شمال
رنگينتر از صداي تو باشد

 

نمي شود که تو باشي، به مهربانيِ مهتاب
در آن زمان که روحِ دردمندِ ولگردم
بستري مي جويد
باليني مي خواهد
تا شايد دمي بياسايد
نمي شود که تو باشي به مهربانيِ مهتاب
و اين روحِ دردمندِ ولگرد
باز هم کوله را زمين نگذارد
و سر را بر زانوي مهرباني تو

 

نمي شود که تو باشي، من عاشق تو نباشم
نمي شود که تو باشي
دُرُست همينطور که هستي
و من، هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمي شود مي دانم
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد......

+ نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1384ساعت 8:57 توسط پاییز |

آمده نوروز در ایران زمین

                                       آسمان شد رشک فردوس برین

امروز روز اول فروردین و من متاسفانه دقیق می تونم تصور کنم الان ایران چه خبره!

ودلم حسابی میسوزه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1384ساعت 16:5 توسط پاییز |

سال نو همگی مبارک!

ساعت ۲ بامداد و ما تازه از جشن سال نو برگشتیم و من

تا سرحد مرگ رقصیدم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1384ساعت 2:0 توسط پاییز |