تبليغاتX
جزیره نشین
آهای آپاچی...
 

آهای آپاچی !

فکر نکن فراموش کردم با اون رفیق

لنگ درازت عروسک نازنین من رو بردین

حموم و موهای طلاییش رو چیدید!

از همون بچگیت معلوم بود که عاقبت

میشی این...

************************

پ ن:اگه بدونی دلم واسه تو و اون رفیق

لنگ درازت و اون ماتادور لاغرو و اون یکی

دیگه که مامان پسرا هی دنبال آدرسش

بودند چقدر تنگ شده؟؟؟

اگه بدونی...

+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1384ساعت 17:27 توسط پاییز |

 این رو از وبلاگ نسرین گل در غربت کش رفتم!

گفتم یه کم بخندیم هر چند بعضی نکاتش به

حقیقت خیلی نزدیکه ولی خوب....

۱۰دلیل عمده از رموز آفرینش حوا (زن) :

۱-خدا نگران بود که ممکنه "آدم" در بهشت گم بشه و اون هرگز

از کسی نشانی جائی رو نپرسه!

۲-خدا می​دونست که یه روزی "آدم" به کسی نیاز خواهد داشت

 تا ریموت تلویزیون رو دستش بده.(بخصوص این​که آقایون نمی​خوان ببینن

 تلویزیون چه برنامه​ای داره!بلکه به دنبال این​اند که بدونند

 بقیه کانال​ها چه چیزی رو نشون می​دن!)

۳-خدا می​دونست که "آدم"یه جورائی خیلی تنبل تشریف دارد

و هیچ​وقت برای خودش جهت معاینات پزشکی وقت نمی​گیرد!

۴-خدا می​دونست که وقتی برگ انجیر "آدم" کهنه و پاره​پوره می​شه،

هرگز یادش نمی​اُفته که برگ دیگه​ای برای خودش بخرد!

۵-خدا می​دونست که "آدم" به هیچ عنوان یادش نمی​مونه سطل

 زباله​اش رو بیرون ببرد!

۶-خدا دلش می​خواست که انسان زاد و ولد کنه اما می​دونست که

"آدم" کسی نیست که رنج بارداری و زایمان رو تحمل کند!

۷-خدا می​دونست که "آدم"به کسی نیاز دارد تا هم از بابت ماجرای سیب

و دسته گل​های دیگری که به آب می​دهد و هم چیزهای دیگه​ای که تقصیر

 خودش است،او را سرزنش کند!

۸-خدا می​دونست که "آدم" به عنوان نگهبان بهشت به کسی نیاز دارد

 تا وسائل و ابزار کار و همچنین جوراب و کفش و لباس​هایش را پیدا کند!

۹-خدا می​دونست که "آدم" خیلی دست و پا چلفتی است و بدون حوا

 هرگز نخواهد توانست هِر را از بِر تشخیص دهد!

۱۰-و بلاخره این​که خدا بعد از خلق "آدم" به او نگاه کرد و در دل گفت

 "من موجودی بهتر از این هم می​توانم بسازم!"


+ نوشته شده در جمعه 31 تیر1384ساعت 10:56 توسط پاییز |

 

من با یه خبر خوب اومدم!

این نوشی که با یه خبر خوب اومده! خوشحالم

امیدوازم همیشه خوش خبر باشی...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1384ساعت 19:54 توسط پاییز |

چند وقتی که بعد از ظهرها می رم پیاده روی (آهای یاران

 قدیم پارک نورد و کوه نورد و اسکیت باز و تا قسمتی

الاف مرا به یاد بیاورید!!) از اینجا که من نشسته ام تا

کنار رودخونه فقط بیست دقیقه راه و کنار رودخونه از کجا

تا کجا یک راه سرسبز و خوش آب و هوا و امن کشیده

 شده برای پیاده و دوچرخه و اسکیت ...

ومن کنارهء رودخونه رو می گیرم و میرم تا کجاها و دراین

مسیر با خودم می خونم و می فکرم و می حرفم(البته

در ذهنم!) با چند تایی هم کوکوبارو و مرغابی و لک لک

رفیق شدم!

چی گفتم؟ موضوع اصلی اصلاً ربطی به رودخونه و

لک لک و اعمال جلف من نداره!

بگذریم...

دیروز درمسیربازگشت به خونه پشت چراغ قرمز ایستاده

بودم .البته این عادت زشت رو در ایران هم داشتم

ولی اونجا وقتی در انتظار چراغ سبز بودم  معمولاً

تکه هایی از قبیل:بابا با کلاس !بابا جناب سروان!

می شنیدم.اما اینجا جدای از کلاس و شغل همه باید

 برای رد شدن ازخیابون منتظر چراغ سبز بمونند و

به همین دلیل هم عدهء زیادی از مردم همیشه در

صحنه بریزبن هم همراه من منتظر بودند...

چیزی که توجه من جلب کرد یک مرسدس اسپورت

مشکی روباز بود که پشت چراغ قرمز خیابون مجاور

ایستاده بود سرنشینان ماشین مذکور که خانوم هم

بودند یه جورایی به نظر آشنا می اومدن

شاید به خاطر موهای بیش از حد بلوند با

چشم و ابروی مشکی و یا هفتاد قلم آرایش اونم

اون وقت روز یا انبوه النگوهای درخشان جینگولی

که دست یکیشون بود...

همین طور مشغول بررسی بودم که ـ نه بابای! ـ

بلندی که یکیشون گفت و ته سیگار و دستمال کاغذی

مچاله ای که دست مانیکور شده اون یکی از تو

مرسدس صد و چقدر هزار دلاری انداخت بیرون

مطمئنم کرد!

و من خدا رو شکر می کردم که اونقدرا با کلاس

نیستم که ملت حیرت زدهء شاهد ماجرا متوجه

وجه اشتراک من و اون خانوم های مامانی  بشن...

  

+ نوشته شده در جمعه 24 تیر1384ساعت 10:14 توسط پاییز |

 

 اینجا چهارشنبه است ولی بقیه دنیا هنوز یا سه شنبه

است یا بامداد چهارشنبه و همه خوابند !

از نوشی هم که خبری نیست...

من دلم شور می زنه...

آهای کسی این دور و برا بیدار هست؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 9:0 توسط پاییز |

نوشی تنها نیست!

 

[سرزمین آفتاب][خوابگرد][مجید زُهَری][پناهندگی][حضور خلوت انس][سایه آبی][زن‌نوشت][نفطه ته خط][گوشزد، ملکوت][پابرهنه بر خط][فروغ][یک قطره][کاکتوس تیلا، مختصر][کتابچه][من در غربت][گیلیران][ساغر][میترا][سیبستان][خانم حنا][افسون فسرده][فراز][سایه][گل خونه][MEGANIT][غریب تندرست][آلوچه خانوم][Feminist Guy][سوسک‌‌نامه][تردید][ایزدبانو][گل‌های ما][طوفان][عاقلانه][دنیای یک ایرانی][Dizzy Rocker][خاطرات من در هامبورگ][سامانیس][مامهر][فانوس][کوروش ضیابری][لندنی][گل‌های آفتاب‌گردان][مهرواژ][خلوتگاه][روزهای نگین][کوزه خانوم][یک کرمانشاهی][ساده‌تر از آب][اتاق بی‌حریم][فراموش‌خانه][Splinter Cell][زندگی][شبح][بانوی اردیبهشت][ITiran][دنیای کوچک من][در جستجوی کلمات][دلزده از دلزدگی][جوانه، آلیس در سرزمین عجایب][انتخاب زنان][الهه‌ی مهر][نیلوفر آبی][دخترم آیسان][در جدال با خاموشی][خانه‌ی دوست...][چاپ اول][چایخانه][من و بی‌مخاطب نوشته‌هایم][قهوه تلخ][جزیره نشین] ؛هموطنها] خاطرات الهام][عزیزدوردونه][من و ام اس][وحی شبانه]؛][اعتراض] ؛][من و مانی][کوهپیمایی به صرف کاپوچینو][شبانه‌ها][با تشکر از شما][شبنم فکر][اعتراض][November Rain][پشت دریاها][بی‌بی کوچولو][مادر سپید][BOLTS][هزاره سوم][یک اهری و اتفاقات ساده][روز بر می‌آید][مری مون][نی‌نی‌ جون و یادداشت‌هایش][آتش در نیستان][شاید برای آینده][آبچینوس][بی‌دل شیدا][یک محسن] [ساروی کیجا][دفترچه‌ی ممنوع][آزاد مرد][درخت کوچک][بانوی خرداد][ورونیکا][آبی خاکستری سیاه][مرغ سحر][شوخی روزگار] [شکوفه][اروند]؛][سیب سبز][غربت‌نوشته‌ها][باد و بارون][از بالای دیوار][روزنامه‌های دخو][عبدالقادر بلوچ][هذیان‌های یک معمار][هزار و یک روزنه][هرچه می‌خواهد دل تنگم][از اون بالا][همیشه‌بهار][یک پزشک][زاغارت][اینجا دانشگاه ... صدای من][Beĉjo][چس‌فیل][شرتو][زندگی در قطب][یوتا][هزار و یک روزنه][Carpe Diem][حزب جوانان زیر آفتاب][نقش آرزو][اگنس][آچار فرانسه][از خود با خویش][خان عمو][Wish I Could Fly][خشم و هیاهو][یک پنجره][کوچیل و مامان باباش][جزیره‌ی اسرارآمیز

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 12:49 توسط پاییز |

 

آقای سرجیو پدر جوجه های نوشی

این برای شماست!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 1:29 توسط پاییز |

خودزنی!!
 

تو این آخر هفته ای با همسفر جان رفته بودیم

تو نخ این که اگر بعد سال و ماهی خواستیم

خونه بخریم چی بخریم؟

آقای همسفر:بیا ببین این یکی خوبه؟

من:چی هست؟آپارتمان؟

همسفر:نه town house ( مجموعهء چند تا 

خونه که تو یه گیت هستن و استخر و زمین تنیس

و... مشترک دارن و security و اینا)

من:عزیزم! من آپارتمان می خوام اون هم

نزدیک مرکزشهر بزرگ هم باشه !

همسفر:خوب این که میگی با اون قیمتی که

که در نظر داریم پیدا نمی شه!(و کلی توضیح

منطقی تا من کوتاه میام!)

حالا بیا این رو ببین...

من:عزیزم! این که وسط حیات وحش!با این 

 lovley tropical garden  مرده شور برده!

فکر می کنی من می تونم اینجا تابستون

در جوار این همه حشرهء ریز و درشت

آرامش داشته باشم؟

همسفر:باشه! (بعد از مدتی) بیا ببین

این یکی خوبه؟

من:عزیزم! این که از در و دیوارش پیچک رفته

بالا فکر می کنی می تونم روزی با بیست

مدل مارمولک ریز و درشت سلام علیک

داشته باشم؟؟؟؟

همسفر:(آهی از ته دل...)خوب این چطوره؟

من:وا این که خیلی استرالیایی هر جاش یه

رنگه !واه واه حیاط خلوت گل و بلبل هم که داره!

همین جوریش وسط جنگل زندگی می کنیم

دیگه حیاط می خواهیم واسه چی؟

همسفر:خوب بابا (در حالی که تمام تلاشش

واسه لبخند زدن می کنه) این یکی؟

من:ای بدک نیست !وا سه تا خواب داره؟ چه

خبره کی می تونه تمیزش کنه ؟ایر کاندیشن هم

که نداره! واقعاً کسی میاد این رو بخره؟

همسفر:....

من:... 

*************************

آخی عزیزم بمیرم برات چی می کشی از دست من!

فدات شم که اینقدر صبور و مهربونی!

اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟

یه دنیا دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1384ساعت 12:25 توسط پاییز |

آخ که تو اون مملکت خراب شده دستت به

جایی بند نیست نوشی عزیز کاش اینجا

بودی تا ظرف چند ساعت بچه هات می دادن

 دستت و حساب اون آدم بی ملاحظه رو هم

می رسیدن!

من تازه امروز همهء پست هات خوندم

خوندم و اشک ریختم برات دعا می کنم...

غصه نخور جوجه هات بر می گردن و باز

همهء ما همراه تو لبخند خواهیم زد...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1384ساعت 10:11 توسط پاییز |

این نیش من که تا بناگوش بازه به خاطر

حمایت های بی دریغ شما هموطنان از سراسر

دنیا می باشد!

و خوشحالم که این انتقام دل همه رو تا قسمتی

خنک کرد

+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1384ساعت 9:58 توسط پاییز |

در باب انتقام خونین پاییز جزیره نشین از چنگیز خان مغول به خون خواهی نیشابوریان!
 

مدتی پیش در کلاس زبان افتخار آشنایی با دو تن

از نوادگان بر حق چنگیز خان از صحرای مغولستان

را داشتم!

اولی  دوشیزه ای بود در حدود ۲۶ سال با

مانیکور صد دلاری و آراسته به محصولات ایو روشه

و موی براشینگ کردهء بلوند(قدرت خدا ) و

به غایت طناز!!!!!

که فقط هم با پسرهای غیر آسیایی هلو . هاواریو

گرمی داشت و...(در اینجا غیرت چنگیز خان کلاً زیر

سئوال می باشد!؟)

و دومی پسرکی محجوب و سر به زیر که با هر

نیم جمله تغییر رنگ می داد!(و در اینجا باز هم یک

چیز چنگیز خان زیر سئوال می باشد!؟)

از قضا روزی این جناب چنگیز خان چندم با من

 هم گروه شد و ما طبق روال کلاس مشغول صحبت

در مورد مسائل مختلف شدیم .

و پسرک کره ای که با ما هم گروه بود در حالی که

از اطلاعات عمومی سرشار خودش ذوق مرگ

شده بود از فرد مذکور پرسید : چنگیز خان رو

می شناسی؟؟(در اینجا شخصیت چنگیز خان و

هم چنین شعور نوادگانش زیر سئوال می باشد!)

دوست مغول ما هم دستپاچه تایید کرد که بله

و داشت می رفت که بحث رو عوض کنه که من

وارد صحنه شدم و ژستی متفکر و لحنی تاسف بار

گفتم :من هم می شناسمش!

هم من و هم تمام مردم من!

و تا جایی که دامنهء لغات انگلیسی ام اجازه می داد

با آب و تاب برای همهء جمع تعریف کردم که ما چقدر

متمدن بودیم و چنگیز خان چه به روز ما آورد و از

 کشته پشته ساخت و ...

بعد هم آهی کشیدم و گفتم البته این ها

همه گذشته...

پسرک بیچاره که در طول سخنرانی من

مشغول عوض کردن رنگ در طیف قرمز بود

با نگرانی گفت :من از کاری که چنگیز خان

کرده واقعاً متاسفم!

و من در حالی که صدای لرزش استخوان های

چنگیز خان رو در قبر می شنیدم رذیلانه خودم 

رو به نفهمیدن زدم و اون هم دوباره شمرده و

واضح از طرف چنگیز خان از من و ملتم

 عذر خواهی کرد!  

(و در اینجا چنگیز خان کلاً نابود شد!)

و چنین بود که من پاییز جزیره نشین

یک انتقام تاریخی از قوم مغول گرفتم!

هموطنان عزیز آسوده بخوابید.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1384ساعت 11:56 توسط پاییز |

اینجا جزیره و من جزیره نشین سیل زده!

محض اطلاع باید بگم که تو منطقه ما

تابستان فصل بارش و پاییز و زمستان فصل

خشک است ولی از  اونجا که این روزا همهء

کارای دنیا عوضی شده!

یه هفته ای می شه که بارون کاملاً بند

نیومده جز دیروز ظهر و امروز که الان

دوباره داره نم نم میاد!

در این چند روز گذشته در ایستگاه سینوپتیک

Gold coast  که تا اینجا یه ساعت راه بارش

باران 5 متر برآورد شده!

یعنی همهء بارون سالیانه یه جا تو این چند

روز اومد!

البته اینجا در Bribane  سیل شدید نداشتیم

ولی Gold coast و خیلی از مناطق دیگه رو

سیل برد!

 اینجا چند تا عکس از مناطق شهری و روستایی

سیل زده می بینید

 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1384ساعت 17:45 توسط پاییز |