حالا من یه هفته این کامپیوترم مرده بود
کلی هم کار داشتم و همش بیرون بودم
واسه همین وقت نشد آپ کنم !
حالا قول می دم زود زود آپ کنم .راستی
آیدا هم بلاخره گول خورد و اومد بریزبن و
حالا ما هم اینجا تو این شهر دو تا وبلاگ
نویس مشهور داریم و واسه خودمون یه پا
سیدنی شدیم!![]()
فقط اگه بعضی ها و بعضی های دیگه هم
گول زده بشوند و بیان اینجا دیگه هیچی
کم نداریم........
آدم وقتی میاد اینجا و دورو برش هیچ رقم
مامان و مامان بزرگ و عمه و خاله و... پیدا
نمی شه کارایی می کنه...
من عاشق دلمه از هر نوعش هستم!![]()
اینجا یه مدل دلمهء گریک هست که مالی نیست و
در نتیجه من تصمیم گرفتم شخصاً و یک تنه
دلمهء برگ مو و کلم درست کنم!
غافل از اینکه یه فرقی بین دلمه و املت و
سیب زمینی سرخ کرده هست و به قول
معروف کار هر بز نیست خرمن کوفتن...
خلاصه طی مراسم و مراحل طولانی
که شامل خرید سبزی و کلم و...
تلفن به ایران جهت کشف مواد داخل برگ و
اینکه جریان چیه که دلمه گاهی ترش و گاهی
شیرین و...
وسایل اولیه فراهم شد و یه روز خوب آفتابی
من کار و زندگی رو تعطیل کردم و دست به
کار تهیهء دلمه شدم ...
حالا از اینکه کلم برگ به اون گندگی رو چطور
پختم و دور برگ هارو با قیچی مرتب کردم که
بقچه هام خوشگل بشن و با چه مرارتی برگ های
مو رو از تو شیشهء دهن باریک کنسرو در آوردم
بگذریم...
من چون اندازه دستم نبود یه خروار دلمهء بالقوه
داشتم که باید به فعل درشون می آوردم!
حالا هی "انیگما" گوش بده هی کلم بپیچ مگه تموم
می شد؟
خلاصه که یاد اون دوران وفورنعمت که بیست تا
بیست تا دلمه می خوردم و نمی دونستم چه چیز
ارزشمندی به خیر...
دردسرتون ندم بعد از ۶-۷ ساعت تلاش بی وقفه
وبریدن انگشت و سوزاندن دو تا سر انگشت و
ویران کردن آشپزخونه دو تا قابلمه بقچهء ترش و
شیرین به ثمر رسید!
که بعد از پخته شدن به صورت جیره بندی خورده
شد و البته عوامل پشت صحنه هم بی نصیب
نماندند! ![]()
**********************************
پیوست:انصافاً واسه دفعه اول بد نشد جای شما
خالی...
۱۶ دی ماه بود یعنی نزدیک ۷ماه پیش!
زود گذشت آخه تو این ۷ ماه یه عالم اتفاق افتاد
همهء زندگی رو برداشتیم و اومدیم اینجا. اینجا که
هیچ کس رو نداشتیم و این همه دور و بعید به نظر
می اومد !
هیچ وقت روزای اول ورودمون رو فراموش نمی کنم
ترسیده بودم و ...
تنها جایی که اندک آرامشی به من می داد همین
وبلاگ بود که مرا به بقیهء دنیا متصل می کرد ...
تازه اینجا هم هیچکی رو نداشتم دلم خوش بود به اینکه
بعضی وبلاگ ها رو از اول آرشیو می خوندم و خلاصه
تا یه روزیه بابای مهربون گذارش افتاد اینجا و بعدترش
هم هاله آفتابی و اینطور شد که من به عنوان یه
پدیدهء نو ظهور(حالا از هر نوع!
) به وبلاگشهر
معرفی شدم و کم کمک کلی دوست و رفیق پیدا کردم
تو چهار تا گوشهء این دنیای بزرگ!
با این دوتا یعنی الهام و نیکی که تقریباً خونه یکی
شدیم و به زودی می بینمشون...
خلاصه خیلی های دیگه هم هستند که شاید هیچ
وقت نشه که از نزدیک ملاقاتشون کنم ولی خوب
هر روز به هم سر می زنیم و با خوشی هم خوشیم
و با دلتنگی های هم دلتنگ اگه به همین گوشهء سمت
چپ یه نگاه بندازیم همشون هستند
امروز اومدم بگم مرسی همهء دوستان خوب
وبلاگی...
همان گونه که از هر از چند گاهی میاید
و می پیچاند و میرود ...
چه باک از درد ؟
که سرم را بروی مخمل نرم نوازش هایت
می گذارم و از درد که هیچ از دار هم
باکیم نیست...
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد...