تبليغاتX
جزیره نشین
آشپزانه!
 

مکان: داخل خونه روی مبل قرمز چاق

زمان:بعد از ظهر دل انگیز چهارشنبه,

(همسفر خسته و گرسنه از کار برگشته )

موقعیت:چای دم کشیدهء خوشرنگ تو

استکان بلور در حال بخار کردن,باقلوا,

کارتون simpson's درحال پخش و من

مشغول مطالعهء یک کتاب قطور

آشپزی!

من:عزیزم امشب می خوام یک غذای

توپ درست کنم!

همسفر:(تا قسمتی حیرت زده)چه خوب

حالا چی هست؟

من:تو باید انتخاب کنی, من چند جور غذا

می گم تو انتخاب کن تا من سه سوت واست

ردیف کنم!

همسفر:(تا قسمتی شکاک)؟؟؟

من:"پانوچو"که سرخپوستای مایا تو مراسم

آیینی می خوردن یا دمی" گوجه و گشنیز "

مکزیکی این هم باحاله "دمی لوبیا و نارگیل"

مال جامائیکا,این هم خوبه" سوپ اسچی"

این رو روسها زمان جنگ با ناپلئون می خوردن

که تو سیبری سرما نخورن!

همسفر:

من:....

همسفر:

........................................................

چند دقیقه بعد که آبها از آسیا افتاد!

همسفر:عزیزم چقدر خسته به نظر میای بیا

ببرمت بیرون راستی خیلی وقته که KFC  نخوردیم

میریم گردش شام می خوریم و بر می گردیم؟

من:

ساعتی بعد فود کورت بالای indooropilly ...

همسفر با رضایت به ساندویچش گاز می زنه

و احتمالاً فکر می کنه خوب امشب رو که

جون سالم به در بردیم....

و من که فکر می کنم" پاکورا "ی برزیلی

هم بد نیست به امتحانش می ارزه...

*****************************

پ ن:کلیه غذا های یاد شده واقعی می باشد!

پ ن: هر کی دوست داشت میل بزنه تا براش

رسپی بفرستم...

+ نوشته شده در جمعه 25 شهریور1384ساعت 12:18 توسط پاییز |

کاش یه جایی می نوشتم که هیچ کی

نوشته هام رو نمی خوند ............

+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 23:57 توسط پاییز |

بارون...
 

من ,پنجرهء باز ,صدای بارون...

من, یکشنبه شب بهاری ,صدای بارون...

من, کیک سیب نیمه گاز زده , صدای بارون ...

من ,بخار خوشبو و رقصان ماگ ماه و ستاره, صدای بارون...

من ,همسفر همیشگی (غرق در انبوه کاغذ و کتاب هایش)

به فاصلهء یک دیوارنازک ,صدای بارون... 

من ,احساس عمیق خوشبختی ,امنیت ,سرخوشی ,شادمانی

بی سبب ,صدای بارون...

من...

صدای بارون بارون بارون بارون...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 21:40 توسط پاییز |

این عکس یکی از کلاغ های باغچه ماست!

امری باشه؟

 

+ نوشته شده در جمعه 18 شهریور1384ساعت 18:29 توسط پاییز |

بهاریه!

 

کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت 
           مـن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
...

خوب دیگه اینجا بهار اومد و شنبه هم جشن

آغاز بهار و همین طور آغاز فستیوال رودخونهء

بریزبن بود.

آتیش بازی مفصلی هم داشتیم که خیلی

هیجان انگیز بود و به من که سالها بود

آتیش بازی ندیده بودم خیلی چسبید!

حالا تمام درختا پر از شکوفه شده و منظرهء

شهر از همیشه قشنگتره هر چند که پاییز و

زمستون هم اکثر درختا سبز بودن و گل داشتند

ولی الان یه جور دیگه است

این هم عکسای آتیش بازی:

 

این بالایی عکس استوری بریج هست که جایگاه اصلی

آتیش بازی بود و این پایینی ها هم عکس جتی هست

که جایگزین پرستو شده و پیام آور بهار!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 20:40 توسط پاییز |

دیروز منزل دوستی بودم که بس مهربان است

و گه گاه در حق من مادری هم می کند!

چشمم به کتاب "ناشناس در این آدرس"

نوشته کرسمان تایلور (با نام انگلیسی)

Addrees unknown by kressman taylor

خورد این کتاب به فارسی هم ترجمه

شده اگر این کتاب رو نخوندید حتماً بخونیدش

*****************************************

پ ن:اگه خوندیدش به من خبر بدید...

بهانهء گرفتاری و نداشتن وقت نیارید یه داستان

کوتاه هست و زود تموم میشه.

قول میدم که پشیمون نشید

+ نوشته شده در جمعه 11 شهریور1384ساعت 11:21 توسط پاییز |

دلم...
 

دلم همون گوشهء همیشگی کافی شاپ

خودمون رو می خواد با کاپوچینوی مخصوص

که یه عالمه کف و شکلات اضافی داره !

دلم همون رفیقای کافی شاپ نشین قدیم

رو می خواد که تو چار تا گوشهء دنیا پخش و پلا

شدن!

دلم می خواد بریم کافی شاپ خودمون .جهالت

میلان کوندرا بخونیم با ابراهیم در آتش شاملو

و بحث کنیم و جوش بیاریم و به پوچی برسیم و

باز از نو...

دلم می خواد باز از اون سیگارای بلند و باریک

بکشم جایی که واسه خانم ها زشته

سیگار بکشند !

دلم می خواد هی شال نازکم سر بخوره بیاد

پایین و کش موی کفش دوزک دار و گوشواره های

آویزونم دیده بشه و بگم : اه کی باشه از دست

این شال و روسری خلاص بشم!!! 

دلم می خواد هر وقت شب و نصفه شب که

دلم خواست گرسنه بشم بریم بیرون و بندری بخوریم!

دلم می خواد باز شبا ولو بشیم خونهء

همسایه بالایی ها و پسرها بازی کنند

و ما غر بزنیم و شتل بگیریم!

دلم می خواد باز هم ...

آره دیگه روزگار ما هم اینجوریاست....

 ***********************************

پ.ن:راستی باز کنتر اون پایین فرار کرده !

کسی می دونه چرا؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 15:14 توسط پاییز |

شهر من
 

امروز تمام کوچه پس کوچه های بالای

شهر رو گشتیم پای پیاده و گه گاه با تشکر

از اتوبوسرانی بریزبن و حومه به دنبال یه

آشیونهء نه چندان فسقلی برای دوستان

تازه رسیده به شهر قشنگمون... 

گفتم شهرمون؟

آره دیگه کم کم داره می شه شهرمون

و من عاشقشم با اون رودخونهء عشوه ای

پر پیچ و خمش که هر جا تونسته با ناز

یه پیچ داده به قامتش با این همه طوطی و

پرنده های رنگی و اون پرنده که سر صبح

فلوت میزنه و دوست منه و این همه گل زرد

و بنفش و هزار رنگ که به جای اینکه از زمین

در بیان از آسمون آویزون شدن...

حتی با اون مارمولک ها و قورباغهاش که

شبا آواز می خونن یا کلاغای سر صبحش که

با بعضی ها دوستن!(  )

******************************************

پ ن :آره دیگه اینجا شده شهرمون مگه نه اینکه

اولین خونهء همخونگیمون اینجا بوده؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 18:14 توسط پاییز |