تبليغاتX
جزیره نشین
پاییز
 

یه روز پاییزی از اون روزای واقعاً پاییزی (نه که

فقط اسمش پاییزی باشه) از اون روزهایی

که یه کم آفتاب یه کم ابر اما آفتابش بی رمق

و ابراش بارونی!

از اون روزایی که تا میای بیرون خنکای پاییز

روحت رو تازه می کنه .

از اون روزایی که همه چی به آدم مزه

میده یه کاسه آش یه لیوان چای داغ

یه سیگار از  اون نازک بلندا!

حتی یه شال گردن راه راه قرمز و آبی...

آره یه روز پاییزی بود بهتر بگم یه بعد از ظهر

پاییزی که هوا دیگه ابری ابری شده

بارون داره نرم نرمک می باره وزمین

با برگای رنگ رنگی فرش شده...

یه دختر کوچولو ی پر سر و صدابه

دنیا اومد!

نه اینکه تا به دنیا بیاد همه جا رو

بذاره رو سرش ها !

نه دختر کوچولوی ما تا به دنیا

اومد لبخند زد!

اون هم نه از اون لبخندایی که دخترای

ملوس و خجالتی می زنند نه

یه لبخند گل و گشاد از این گوش تا

اون گوش!

همین شد که اسمش رو گذاشتند پاییز

به خاطر اون بعد از ظهر بارونی با برگای

رنگ رنگی و اینکه شاید کم کم رفتارش

موقر و خانمانه بشه هر چی نباشه

پاییز به نسبت بهار و تابستون اصلاً

فصل جلفی نیست !

اما...

سالها گذشت و روزهای پاییزی دخترک

رو می دیدی که زیر بارون و لابلای برگریز

پاییزی با صدای باد آواز می خونه و  

بالا پایین می پره...

انگار نه انگار که پاییز فصل سنگین و

غمگین و با وقاریه!

خلاصه...

سالها گذشته و دخترک هنوز بلد نیست

با دهان بسته بخنده !

سالها گذشته و هنوز شادترین و رنگی ترین

فصل سال پاییزِ....

**********************************************

پ ن:واقعاً انصاف نیست که آدم روز تولد پاییزی

خودش مجبور باشه هوای بالای ۳۰ درجه رو تحمل

کنه و دریغ از یه برگ زرد یه تیکه ابر یه نمه بارون

یه سوز سرد و یه کاسه آش داغ...

پ ن۲ :به هر حال تولدم مبارک!   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 9:15 توسط پاییز |

...
 

چی بنویسم؟ چی بگویم؟

دلم پر از درد و گلویم پر از بغض

چیز بدی اینجا درست اینجا وسط

دلم به هم می پیچد و تیر می کشد

هر روز سر صبح سراغ اخبار که می روم

دست و دلم می لرزد از وحشت فاجعهء

موهومی که شاید در انتطارم باشد.

صفحه باز می شود ...

فکر می کنی که من اینجا نشسته ام با خیال

 راحت امن و امان؟

اما من دلم  آواره میان سیل و زلزله

و تکه پاره های گداختهء آهن و آجر

به دنبال نشان از خواهران و برادران

نادیده اش می گردد...

دلی سنگین از غم فاجعه که سایه بر

سر سرزمینم انداخته ...

هنوز فکر می کنی من اینجا نشسته ام

امن وامان؟

من اینجا نشسته ام

شقیقه هایم می سوزد گلویم می سوزد

چشمانم می سوزد و دلم...

چه بگویم؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 10:36 توسط پاییز |

من و گنجشکای خونه...
 

به مامان گفتم :تا ما برگردیم رفتید خونه

جدیده؟

گفت:نه هستیم تا تو وآبجی لنگ درازه از

شرق و غرب عالم برسید و برام اسباب کشی

کنید!

گفتم:آخ جون پس میام خونهء خودمون!

بابا گفت:اون یکی خونه هم خونهء خودت

اونجا هم اتاق داری...

   گفتم:من ۱۸ سالگیم رو اونجا "تو همون

خونهء گنده ای که خودم وقت ساخته شدندش

هزار بار تو خاک و خل های بنایی اش زمین

خوردم و زانوم خونی شد و رفتیم دم خونه بغلی

(خونهء آقای ملاکیان)مرکوکرم گرفتیم " جا گذاشتم!

همون خونه که من و داداشی و آبجی لنگ درازه

زیر و روش می کردیم از نرده ها ش بالا می رفتیم

و توش دنیایی داشتیم...

تنهااتاق من همون اتاق گوشهء سمت چپ

طبقهء بالاست...

همون اتاق روبه کوه با یه عالمه گنجشک پشت

پنجره اش...

همون اتاقی که ۲۰ سال اتاقم بود!

حالا دارم برمیگردم به خونه به اتاقم

هرچند فقط برای یه ماه ...

ولی خوشحالم...

برسم خونه بازمیرم دراز میکشم جلوی

شومینه و صورتم رو میزارم رو اون فرش

خوشگله و نفس می کشم بوی پشمینهء فرش

بوی زندگی بوی خونه...

برسم خونه باز میرم روی کابینت بغل اجاق

گاز میشینم و پاهام رو تاب میدم و از سر

قابلمه برنج دم نکشیده می خورم...

کاش وقتی می رسم خونه برف بیاد!

اون وقت تو اتاقم رو به پنجره ولو می شم

و چای داغ می خورم و دونه های برف رو

می شمرم ...

اون وقت شب خودم رو لای لحاف آبیه

می پیچم و رو قالیچهء وسط اتاق می خوابم

و نور ماه برفی میشینه رو لپم...

......................

********************************

پ ن: این روزا همش مشغول رویا بافتنم!

 یه دو ماهی تا رفتنمون به ایران مونده

و من از حالا رو ابرام

      

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 16:14 توسط پاییز |