تبليغاتX
جزیره نشین
کتابانه!
 

حالم بده!

دلم نمایشگاه کتاب می خواد! یه هفته است

هی نمی نویسم که کاش منم تهرون بودم !

کلهء سحر کتونی به پا و کوله به دوش سرازیر

می شدم سمت نمایشگاه و تا خود خود تعطیلی

نمایشگاه می موندم !

هی نمی نویسم که مثل هر سال هر چند روز

که می تونستم می رفتم نمایشگاه و هی دست پر

بر می گشتم با جیبای خالی!

هی نمی نویسم مگه یادم بره!

اما نمی شه که ...

حالا هم هی همه نوشتند امسال نمایشگاه مالی نبود

و اینا...

ولی این داغ دل من رو کم نمی کنه !

کاشکی خودم اونجا بودم

********************************

پ ن۰:راستی یادته اون سال که یه خروار کتاب خریده

بودیم و زورمون نمی رسید بیاریمشون یکی از این

گاری ها گرفتیم؟

اون وقت یادته هزار تومن بیشتر به یارو دادیم و خودمون

هم با کتابا رو گاری نشستیم.........

پ ن۱:این سایت نمایشگاه اعصاب من رو به هم ریخته

هیچ اطلاعاتی از توش در نمیاد!

یکی نیست که یه جا رو بلد باشه که فهرست کتابای

چاپ شده یا آدرس سایت انتشاراتی های معتبر رو

بشه از توش درآورد؟؟؟

پ ن۲:تهمینه خانم عزیز یه آدرس از خودت بذار تا من

بهت میل بزنم!

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 15:57 توسط پاییز |

بازتاب!
 

در آپارتمان رو باز می کنم راهرو زیر نور مردهء

مهتابی ها درازتر به نظر میاد...

دستم رو روی دستگیرهء فلزی شوتینگ می گذارم

و مکث می کنم٬ کیسهء زباله توی دستم

سنگینی می کنه ٬فکر می کنم ممکنه یک

سر بریده با صورت له شده و موهای بلند طلایی

یا یه دست خالکوبی شده یا یه پای لاک زده

توی شوتینگ افتاده باشه...

آب دهانم رو قورت می دم و دستهء فلزی رو

می چرخونم در ناله ای می کنه و باز میشه

هیچی توش نیست!

کیسهء زباله رو می اندازم و برمی گردم و

فکر می کنم تماشای CSI و بعدCSI NY و

بعدترش REAL CRIME در یک شب یه کم

کار سنگینیه!

*******************************

پ ن:و غذای هندی در همان شب ایضاً

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 11:12 توسط پاییز |

شهر قصه...
 

امروز که نشستم جلوی مانیتور قصدم این

بود که یه کلاس رایتینگ واسه آیلتس پیدا

کنم اما حالا کلی از صبح که هیچ از ظهر هم

گذشته و من حتی یه سرچ اولیه هم نکردم!

آخه چیز دیگه ای پیدا کردم که حسابی سرم

گرم شد!

اینجا غزل بانوی شهر قصه که امروز همین جور

اتفاقی گذرم به وبلاگش افتاد لینک شهر قصه رو

گذاشته که از صبح تا به حال من باهاش خوندم و

خندیدم و گه گاه اشک ریختم...

روزگار کودکی یادت به خیر باد...

************************************

پ ن:یادش به خیر بابا همیشه برام می خوند

کی تو رو قشنگت کرده؟

کی تو رو عروست کرده؟

یادش به خیر...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 16:32 توسط پاییز |

چاپارانه!
 

یادش به خیر عاشق صندوق پست های

تو فیلم های خارجی بودم!

همون ها که صاحبخونه درش رو باز می کرد

و یه عالمه پاکت کوچیک و بزرگ از توش

در می آورد!

دوست داشتم منم یه صندوق پست داشته

باشم و هر روز که می رم سراغش پر از

پاکت باشه!

حالا تقریباً به آرزوم رسیدم البته به اون قسمت

صندوق پست پر از پاکتش حالا اینکه چی تو

پاکت هاست و از کجاست بماند...

اون وقتا نمی دونستم که اکثر این پاکت ها

قبض برق ،گاز ،نامهء بانک و صورتحساب بیمه

و... خواهد بود حالا فوقش یکی دوتا تخفیف

Domino's  یا  Sub way هم باشه یا نباشه!

اگه می دونستم یه جور دیگه آرزو می کردم!

بگذریم ...

دیروز که صبحی داشتم از خونه می رفتم

بیرون دیدم بد نیست صندوق پست رو

چک کنم .

با مکافات کلیدم رو پیدا کردم و در صندوق رو

باز کردم. می گم با مکافات چون طبق معمول

 دستم پر بود!

کیفم که هی سر می خورد از سر شونه ام

کلیدم که تو اون واویلای داخل کیف پیدا

نمی شد سوییچ ماشین که به خاطر کثرت

جک و جونورهایی که بهش آویزون کردم

یه کم دست و پاگیر و چند تا هم سی دی

که مجبور بودم با یه انگشت نگه دارم! 

 خلاصه در صندوق رو باز کردم و با یه دست

نیمه آزادم کل پاکت ها رو درآوردم و بعد هم

همه رو ریختم رو صندلی جلو و راه افتادم...

پشت چراغ قرمز که داشتم همین جوری به

پاکت ها نگاه می کردم دیدم یه پاکت غیر

معمول قاطی پاکت هاست!

گوشه اش دیده می شد، از اون پاکت

کاهی ها که گوشه هاش خط خط های

آبی داره که یعنی پست هوایی ِ 

کشیدمش که بیرون دستخط زیبا و

کشیدهء یه ماتادور تنها رو روش

شناختم...

یه جا نگه داشتم و سر فرصت خوندمش

و باز تا شب هی خوندمش...

حالا فکر می کنم عجب آرزوی خوبی کردم

هر چند که سالی، ماهی یه نامهء واقعی

داشته باشم!

اون هم غنیمت...

**********************************

پ ن: اینا رو گفتم که مگر آبجی لنگ دراز و

آپاچی و دختر دایی گیس بلند و دختر خاله

چشم سبز دست به قلم بشن...

 

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 11:41 توسط پاییز |