تبليغاتX
جزیره نشین
هذیان...
 

خانه سرد است و من نوک انگشتانم یخ کرده

بیرون اما آفتاب می تابد!

از خانهءبغلی بوی داغ سوپ می آید

لیوان قهوه ام مدتهاست دیگر بخار نمی کند!

چشمانم رنگی شده رنگی که نه٬

چشمانم خاکستری می بیند

یک چیز بدی پشت چشمانم حرکت می کند

تا ساعتی دیگر سر درد باز می گردد ٬می دانم

تلویزیون مردمان چشم رنگی را نشان می دهد

همه ایستاده اند سرود می خوانند ٬دست هایشان

روی قلب هایشان...

قلبم کجاست؟

من می ایستم ٬من سرود ندارم .

می خوابم و انگشتان یخ کرده ام را زیر پتو قایم می کنم.

 هنوز بوی سوپ می آید داغ و بخار آلود...

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 16:33 توسط پاییز |

...
 

ما

من و تو

دو برگ سوزنی کاجیم

که خشک می شویم و فرو می افتیم

اما از هم جدا نمی شویم هرگز.

                                     <ماریچیکو>*

*برگرفته از عاشقانه های ژاپنی

***********************************

پ ن:در ضمن  VIVA ITALIA

+ نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 11:40 توسط پاییز

شکرانه!
 

منت خدای را که آن عزیز در راه مانده به

ساحل امن سلامت پای نهاد به فرخنده گی و

شادمانی و چشم و دل این دل نگران چشم به راه

به زیارت جمال بی همتایش روشن و مسرور گردید

و روی جملگی معاندان و بخیلان و سخره زنندگان 

سیاه گردید به حول و قوهء الاهی .

آمین یا رب العالمین!

*****************************

پ ن۱:بدینوسیله از دوستان عزیزی  که با تلاش

بسیار بر نفس اماره پیروز شدند و بسته را تحویل

من دادند تشکر می شود

پ ن۲:همچنین از کلیهء عزیزانی که با ارسال

کامنت٬ SMS ٬ دسته گل!٬ Email و ... 

مرا در این مهم یاری نمودند در مجلس دیگری

دعوت به عمل خواهد آمد!!!

پ ن۳:کتاب های من رسید

+ نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 17:55 توسط پاییز |

چشم به راه...
 

از اینجا تا خود اقیانوس راه درازی نیست

حتی از همین تراس دوست داشتنی پر

از پرنده!

این روزا گیر اقیانوس شدم! یه لحظه هم ازش

چشم برنمی دارم٬ نه که چشم به راهم...

حتی  صبح ها وقتی می رم رو تراس تا به خورشید

و پرندهء فلوت زن سلام کنم٬ باز هم حواسم بهش

هست.آخه رودخونه که در همین نزدیکی تراس

می غلطه وناز کنان می گذره بوی اقیانوس رو تا

همین جامی یاره گاهی لب همین رودخونه می نشینم

 چشم به اقیانوس٬منتظر...

 گاهی میرم و لب موج آلود خود اقیانوس مینشینم٬

منتظر...

آخه بد جوری چشم به راهم! منتظر یه کشتی هستم

اما این روزا هیچ کشتی اقیانوس پیمایی از اونایی که

 یه لنگرخوشگل و با شکوه فولادی دارن و رو عرشه شون

 پر از طنابای ضخیم به هم پیچیده که بوی نمک میدن از

این طرفا رد نشده..

نکنه گم شده؟ نکنه از یه جزیرهء بی نشون سر درآورده

نکنه غرق شده؟

آخه اون آقاهه توی ادارهء پست می گفت:

خانم این کتابا با کشتی میاد یه چند ماهی طول می کشه

تا برسه...

الان ۴ ماه گذشته٬ اما...

یعنی چی شده؟شاید موشای کشتی کتابهام رو جویدن؟

کاش موشا باسواد بودند...

شایدم هم خیس شدن و همهء کلمه ها ول شدن تو آبی

آرام اقیانوس...

نمی شه !آخه من خودم دونه دونه توی پلاستیک پیچیدمشون

و نازشون کردم و گذاشتمشون توی جعبه...  

نکنه ناخدا فنجون قهوه تلخ اش رو گذاشته گوشهء نقشه

درست همون جا که من منتظرم و یه لکهءقهوه ای لعنتی

اینجا رو از روی نقشه پاک کرده...

نکنه اصلاً فانوس دریایی خاموش بوده و کشتی از اینجا

 رد شده بدون اینکه پهلو بگیره؟

نکنه...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 18:10 توسط پاییز |

تهاجم فرهنگی!
 

همیشه فکر می کردم شاید این عشق عجیب

من به باگت فرانسوی ناشی از تهاجم فرهنگی

باشه اما دیشب که باگت اصل فرانسوی رو تو

کاسهء اشکنهء کشک ترید می کردم به خودم و

باگت فهموندم این منم که مهاجم فرهنگی هستم

نه باگت!  

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 12:30 توسط پاییز |