بستهء پودر پورهء سیب زمینی در دست به
این خبر فکر می کنم و اینکه این چند روز
دست ودلم به نوشتن از مرگ محبوب ترین
شخصیت دوران نوجونی ام نمی رود.
زنی جسور ٬زیرک و سنت شکن زنی که
زن بودنش در آن سالها مرا ازتعریف رایج
زن مصون می داشت...
می دانم که اگر کتابخانه ام در دسترس بود
باز همراهش می شدم به ویتنام به ماه به
هر کجا...
بستهء پودر پورهء سیب زمینی را در آب داغ
می ریزم پودر پوره جلوی چشمان من آب را به
خود می کشد و پف می کند و...
به یاد کتاب"اگر خورشید بمیرد" می افتم٬
به یاد غذای فضانورد ها به یاد قرص های غذای
قابل مصرف تا چند صد سال این یکی سوپ٬ آن
یکی نان٬ استیک...
به یاد صحنه ای که قرص های چند صد ساله
تبدیل به نان های وولوان گرد و پف کرده می شود...
به پورهء سیب زمینی نگاه می کنم٬ چندشم می شود
ظرف را توی سطل آشغال بر می گردانم...
درد را پاس بداریم! نام عالمانه اش هر چه که
باشد.
درد که می آمد ٬خاکستری و با وقار چند ساعتی
می ماند و گاه نیم روزی یا نهایت تمام روزی...
این بار اما٬ آمدنش آمدنی بود با آن شولای خاکستری
با شکوهش٬ سنگین و بی وزن همانند کوهی از کاه...
و ماندنش ماندنی!
نه نیم روز و تمام روز که تنها طلوع و غروبی مانده
تا روز پایانی آفرینش!
درد را پاس بداریم !
و این درد را و پایداری اش را و سنگینی اش را
باید که شولا پوش درد بوده باشی٬و تمام این
روزها ثانیه ها تپش هولناک درد روی شقیقه هایت
بوده باشد ...
(در گذر نرم ثانیه ها رازی است...
این راز همان نرمی دردناک گذر ثانیه هاست
وقتی مهمان دردی یا درد مهمان توست)
آنگاه درد را پاس خواهی داشت اگر این گونه به
میهمانی اش رفته باشی!
در این درد همه چیز خاکستری است !
آبی آسمان٬ طلایی آفتاب٬ سبزی درختان٬
همه چیز حتی هزار رنگ آواز پرندگان...
همه چیز خاکستری است جز بارقهء مهربانی
دستی مهربان ٬ نگاهی نگران٬ آغوشی امن.
بارقهء مهربانی که سو سو کردن آغاز کند٬
درد با همهء آن خاکستری شکوهمندش عقب
خواهد نشست !
دستی که دراز می شود و از حصار سخت و
ناپیدای درد می گذرد و پیشانی خیس از دردت
را لمس می کند و نگاهی سبز که خاکستری درد را
ذوب می کند برای لحظه ای حتی و دیگر حصار درد
شکسته است٬ حتی اگر باز گردد٬ اما روزنه ای گشوده
شده و درد عقب خواهد نشست و شولایش را جمع
خواهد کرد با همهء شکوهش تا شاید روزی دیگر...
و تو چشم خواهی گشود و زیبایی هایی را خواهی دید
که از یادشان برده بودی و مهربانی که قدرش را کم
دانسته بودی و رنگ ها آه رنگ ها تو را شیدا خواهند
کرد !
این همه سبز این همه سرخ٬ هزار رنگ آواز پرندگان
و زمزمهء رودخانه بعد از آن خاکستری بی پایان تو را
خوشبخت ترین ها خواهند کرد...
گفته بودم که درد را پاس بداریم!
می آید و به یادمان می آورد از یاد رفته ها را!
پاسش بداریم.
من نمی گویم ٬ بزرگان می گویند:
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است...
میتینگ پزشکان عبارت است از محل
خوش آب و هوایی واقع در یک پارک
که پزشکان هر سه ماه یک باردر آن محل
به صورت تخصصی به خوردن سالاد الویه و
کشک و بادمجان و طرح مسائل صد در صد
حرفه ای می پردازند!