تبليغاتX
جزیره نشین
پاییز و روزهایش
 

بعضی روزها چشم که باز می کنم می دانم!

چشمانم در آیینه جدی و بدون هیچ لبخندی

نگاهم می کنند و من موهایم را محکم پشت

سرم می بندم دستی به صورتم می کشم ٬

کیف و کفشم را با هم جور می کنم٬سراغ یخچال

می روم ٬ کیفم جا ندارد به یک آبمیوه بی شکر

قناعت می کنم ٬نیچه را در کیفم می گذارم.

تمام راه با جدیت رانندگی می کنم و پینک فلوید

یا شاملو گوش می دهم و سعی می کنم به

سرنشینان نرم و پشمالوی ماشین اعتنا نکنم.

بین دو کلاس کتابم را در می آورم نیچه می خوانم

 و آبمیوه بی شکر می نوشم و فیلسوفانه سر تکان

 می دهم.

بعضی روزها  اماچشمانم را با صدای پرندهء فلوت زن

باز می کنم٬ دخترک ژولیده ای در آینه شکلک

در می آورد و من جوابش را می دهم ٬دستم را زیر

موهایم می برم و خوب تکانشان می دهم تا  خوب

فرفری شود٬ گوشوارههایم را آویزان می کنم٬ سرم

را تکان می دهم گوشواره هایم تکان تکان می خورند

و من باز می خندم! 

کتانی هایم را از زیر تخت و کوله ام را پشت مبل پیدا

می کنم( آیدا می گوید این کولهء تو عین امامزاده است

بس که خرد و ریز آویزانش کرده ای!)

امامزاده به دوش می روم سراغ یخچال٬ شکلات و سیب

و آجیل شیرین . کوله ام برای نیچه جا ندارد!

توی آینهء آسانسور شکلکی در می آورم و تمام راه

همراه سوچر و پاگنده و هنری "آی خانوم کجا کجا؟"

می خوانیم و می رویم. بین دو کلاس قهوه و شکلات

می خورم و روی میز می نشینم و دوستان چشم تنگم*

را دور خودم جمع می کنم و معرکه می گیرم و لغات مهم

زبان فارسی را یادشان می دهم!

بعضی روزها...

*********************************

*:در اینجا مراد از چشم تنگ آسیایی می باشد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 10:41 توسط پاییز |

 

دس دسی باباش میاد

                 صدای کفش پاش میاد!*

 

*************************************

 *:برگرفته از لالایی های فولکلور

پ ن:

+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 9:48 توسط پاییز |

تصمیم پاییز!
 

حالا چی !

بعضی از پاییزها( کبری ها) تصمیم گرفتنشون

 یه کمی زیادی طول می کشه!

الان یه ماهی هست که مدارک دانشگاه رو که

یک سال بیشتر زیر درخت جا مونده بوده و

از باد و بارون جون سالم به در برده و نپوسیده

رو جمع و جور کردم و برای ادامه تحصیل

اقدام کردم و یه آفر هم گرفتم !

حالا باید IELTS بدم که اصلا خوشحال کننده

نیست و مشغول زبان هستم!

گقتم اینارو بنویسم که دیگه حال خودمم از

سیب زمینی به هم می خوره!

همین...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 15:0 توسط پاییز |