این شب بلند را نشسته ام به انتظار!
ماه می تابد و آسمان صاف صاف است
در این سوی دنیا اما امشب شبی نه بلند
که شبی کوتاه و گرم و نمناک است!
حالا محض خاطر دل کوچکم شاید شب کش
بیاید و بلند شود تا من بنشینم به
انتظار!
چشمانم را می بندم و به کاسهءنقرهء کنده کاری
شدهء مملو از انار فکر می کنم...
فضا از بوی گلپر آکنده میشود!
دستم را روی بزرگترین جقهء ترمه می گذارم و
انگشتانم ریز و درشت تار و پود ترمه را می شمارند
تا به زبری یراق برسند...
مشامم را بوی آشنای ترمه های تازه از صندوق
درآمده پر می کند!
از توی پایه بلند بلوری توت های خشک و گردوها
را جدا می کنم...
کامم شیرین می شود!
چشمانم را باز می کنم٬ ماه هنوز می تابد
هوا اما خنک شده و نرم نرمک بارانی
می بارد٬ شب اما گویی به راستی کش آمده تا
من به یلدایم برسم!
همان جا صورتم را روی نرمای ترمه می گذرام
و می خوابم٬ می خوابم تا یکبار دیگر رویای
یلدایم را دوره کنم!
بوی گلپر می آید٬بوی ترمه٬ بوی یلدا...
حالا کم کم عادت کرده ام که گرماگرم رسیدن
تابستان متولد شوم به جای نم نمای خنک
آخر پاییز!
آدمیزاد است دیگر ٬به همه چیز عادت می کند!
کم کم عادت کرده ام تنها با یک خط نا مرئی به
آنسوی دور اقیانوس ها وصل باشم!
از لحظه ها ٬از آدم ها٬ از رنگ و بوی فصلهای
سرزمینم تنها به وصفش بسنده کنم!
کم کم عادت کرده ام تبریک های تولدم را فقط بشنوم
یا بخوانم دیگر تبریک ها را نمی توانم که بغل بگیرم و
بو بکشم!
کم کم عادت کرده ام به مزهء کافی کیک های ناشناس
اینجا به جای کیک نسکافهء خروس قندی در روز تولدم!
همین دیگر!
حالا این تولد پاییزی - بهاری ام مبارک باشد!