تبليغاتX
جزیره نشین
گلپرانه...
 

با مامان حرف می زنم٬ با برادر کوچیکه٬ با خوبترین دوست

همهء روزگارم از ده سال پیش تا به حال...

برف می آید٬ همه می گویند.

برف می آید  "خانه را می گویم ها ٬ اینجا که تابستان داغ

 مداری..."

برف می آید و من نیستم تا...

بگذریم٬ چه اهمیت دارد اگر بودم چه و چه حالا که  نیستم...

توی کمد دنبال شیشه بهار نارنج می گردم

"حالا که تابستان است پس برای خودم شربت بهار درست

 می کنم و روحم را صفا می دهم درست مثل همان وقتها

 که گل انداخته به خانه می رسیدم و..."

دستم به طبقهء بالای کمد نمی رسد مثل همیشه.

روی پنجه هایم بلند می شوم شیشه را می بینم

اما دستم...

بیشتر کش می آیم ٬ تعادلم به هم می خورد و  این میان

 چیزی از طبقهء بالایی پایین می افتد.

شیشهء گلپر کف آشپزخانه می شکند و دانه های گلپر...

بوی گلپر در فضا می پیچید٬ بوی سرد زمستان و دماغ های

یخ کرده٬ بوی داغ باقالی گلپر زده...

روی زمین آشپزخانه کنار دانه های گلپر می نشینم و فکر

می کنم

برف می آید و من اگر بودم...

                

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 16:55 توسط پاییز |

مرسوله به صندوق انتقادات و پیشنهادات دانشگاه جنگلی!
 

آقای سکیوریتی دانشگاه !

من واقعا دلم به حال شما می سوزد که تمام روز

را  باید در اتاقک شیشه ای بنشینید و دانشجوهای

 بی مقدار را از روی نقشه دانشگاه راهنمایی کنید!

حتی من خودم دیده ام گاهی هوا که تاریک است

و آخر شب دانشگاه جنگلی ماست شما بعضی ها را

که می ترسند یا راه  بلد نیستند را تا دم کتابخانه

همراهی می کنید.

آقای نگهبان دانشگاه سابق من ( که تازه خود آقای

حراست هم نبود نوچه اش بود!)زورش می آمد که

 جواب سلام دانشجو ها را بدهد چه رسد به راهنمایی

 و این  سوسول بازی ها!

آقای سکیوریتی دانشگاه !

من واقعا برای شما متاسف هستم چون هیچ چیز از

وظایف اصلی یک سکیوریتی نمی دانید!

شما همه اش لبخند می زنید و خود را موظف می دانید

به همهء سئوالات احمقانه یک مشت دانشجوی مفت خور و

بی عار جواب داده و حافظ امنیت روح و جسم آنان باشید!

آقای نگهبان دانشگاه سابق من٬ قیافه اش مثل برج زهرمار

بود هر چه نباشد او از رییس دانشگاه حتی مهم تر بود

و اگر دلش می خواست می توانست برای هر کسی

هر گزارشی که دوست دارد رد کند!

وظیفه او حراست از چیز های دیگری بود و حتی وجود

ما دانشجوهای بی مقدار  مخل وظایف آقای نگهبان بود!

آقای سکیوریتی دانشگاه!

شما از مقام و جایگاه خود بی خبرید!چون حتی یکبار به

کوتاه ٬بلندی و رنگ لباس های من گیر نداده اید و هیچ وقت

هیزی نمی کنید!

مگر شما هر روز من را که با شلوار کوتاه و بلوز بی آستین

رنگی از مقابلتان می گذرم نمی بینید؟

یا آن پسرکی که موهایش از مو های من حتی

بلند تر است؟

راستی یادم رفت که هر روز نه تنها چند تار مو بلکه تمام

موهای من دیده می شود!

پس جذبه و جنم شما کجا رفته؟

آقای نگهبان دانشگاه من ٬هر روز دانشجو هارا از دختر

و پسر سر تا پا چک می کرد و از هر فرصتی برای توهین

و تحقیر دانشجو ها استفاده می کرد!

هر چه نباشد دانشجوی مفت خور و بی عار را که نباید

لای پنبه پیچید باید توی سرش زد تا از اینکه هست پر رو تر

نشود و شاکر باشد که حداقل حق نفس کشیدن بی صدا

را دارد!

به هر حال من حالا می فهمم که ایراد کار این مملکت از

کجاست!

مملکتی که دانشگاهش ملک پدر دانشجو باشد و این همه

امکانات برای دانشجو فراهم باشد که بخواند و بنویسد و در هیچ

 کتابخانه و مرکز تحقیقاتی به رویش بسته نباشد.

آن هم دانشجویی که از حق و حقوق آدمیزاد برخوردار است و

حتی مورد احترام است و حق دارد نه تنها نفس بکشد بلکه

حرف بزند وهر طور که می خواهد فکر کند و هر جور که می خواهد

 لباس بپوشد!

وضعش نباید از این بهتر باشد!

حالا می فهمم که اگر شما٬ آقای سکیوریتی دانشگاه در جایگاه

اصلی خودتان قرار داشتید ٬ اوضاع چنین نبود...  

 ************************************

پ ن۱:این روزها که دانشگاه می روم دلم عجیب هوای

دانشکدهء قدیمی و کتابخانه و تریای دوست داشتنی اش

را کرده با همهء دوستانم و حال و هوای آن روزها ...

آنقدر که گاهی از شدت دلتنگی قلب درد می گیرم...

پ ن۲:اینها را نوشتم که وقت دلتنگی به یاد بیاورم

در ازای آنچه دلبسته اش بودم و از دستش دادم

اندک چیزی حداقل به دست آورده ام...

+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 21:40 توسط پاییز |

 

به سبک بلوط من اگه این ششمی رو نگم

نمیشه که!

۶.روزی که آقای همسفر تو همون کافی شاپ

همیشگی از من تقاضای ازدواج کرد بلافاصله

جواب مثبت دادم!

تازه شبش هم تا صبح نخوابیدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 13:0 توسط پاییز |

یلدا بازی!
 

خوب پای من هم توسط الهام و نیکی و آپاچی به این

 بازی بی ناموسی یلدا کشیده شد!

هر چند که من هیچ زاویهء تاریکی در زندگیم موجود

نیست!

ولی به هر حال...

۱ . من از دوران کودکی در حالیکه در کمد باز بود

خوابم نمی برد هنوز هم باید تمام درهای موجود

در اتاق بسته باشه تا من بخوابم!

۲.من اعتراف می کنم که آبجی لنگ درازه و ماتادور

لاغرو و آپاچی و دختر دایی گیس بلنده رو که ۷٬۸

سالی از من کوچیک تر بودند رو تو زیر زمین مامان بزرگه

دور خودم جمع می کردم و با قصه های ترسناک به طور

مبسوطی وحشت زده شون می کردم و کیفش رو می بردم!!

۳ .تو دورهء فوق لیسانس هم دانشگاهی داشتیم که

پسری بسیار خوش تیپ و خوش بر و رو اما بی اندازه

گنده دماغ و از خود متشکر بود٬ همون زمانی که با جمع

کردن ۱۰۰ تا کوپن از پشت پاکت های چی توز می تونستی

یه پوسترفوتبالیست مجانی دریافت کنی!  

خلاصه که من و دوستم با خوردن مقادیر زیادی چی توز و

گشتن سطل آشغالای دانشگاه موفق به جمع آوری

۵۰ تا کوپن شدیم و ۵۰ تای بقیه رو من به مبلغ نا جوانمردانه

از داداش کوچیکم خریدم و کوپن ها رو به اسم آقای دماغ بالا

و آدرس برگشت به دانشکدهء معماری پست کردیم !

یادم نمی ره از روزی که پاکت زرد و قرمز مزین به میمون

چی توز و اسم آقای دماغ بالا رو زده بودن روی برد آموزش

معماری تا صاحبش بیاد تحویلش بگیره و آقای دماغ بالا

که برافروخته و پاکت به دست و آبرو از کف داده

وارد آتلیه شد و من و دوستم که ته آتلیه روی نقشه

طرح هادی روستای حسن آباد سفلی از خنده اشک

می ریختیم!  

۴ .من هنوز هم که هنوز به عادت کودکی با در و دیوار و

گل و حیوانات و عروسک های پشمالو حرف می زنم

و دوست می شم و یه دوست نامرئی هم دارم!

۵. بابا بی خیال اینجا رو دوست و آشنا می خونند

نمیشه بگم که!

اصلا کی گفته که من آقای همسفر رو قبل از شب

خواستگاری دیده بودم؟ ها؟

خالا من باید ۵ نفر رو دعوت کنم به بازی...

من از گنده لات محترم ٬ آیدا و آرش٬ لند لیدی دعوت

می کنم که بیان تو بازی

***********************************

پ ن:۵ تا نشد ولی بقیه همه دعوت شدند! 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 17:14 توسط پاییز |