دو روزی هست٬ اینجا که می نشینم ــ روبروی صفحه ای
که به دنیا متصلم می کند ــ مجبورم هی بیخودی قهوه ام
را شیرین کنم بس که خبرها تلخ و زهرماری اند.
بهیموت هم اینجا نشسته و با چشمان زرد شیطان وارش
به من زل زده و این همه چیز را بدتر می کند!
نمی دانم چیزی در من می جوشد٬تلخ تلخ ...
دلم می خواهد فحش بدهم ٬بحث کنم٬ فریاد بکشم
اما فقط ساکت می شوم با دهانی تلخ و بغضی تلخ.
و با اطرافیانم حتی از شومی خبرهای این روزها سخن نمی گویم...