درست مثل همان آخر اردیبهشت پنج سال
پیش ٬ دیدمت که ایستاده بودی بالای پله ها
مردد میان پلهء اول ودوم و من و کاکتوس کوچک
و کفشدوزکی که روی کاکتوس زندگی می کرد
پله ها را آهسته بالا آمدیم و من لبخند زنان
دستم را به سویت دراز کردم و تو دستم را گرفتی...
و ما از دروازهء سرنوشت عبور کردیم!
گفته بودم که اگر بمانی هر سال کنار اردیبهشت
به دیدنت می آیم با دستی پر!
تکه ای دریا٬ کمی آسمان٬ پاره ابری و اندک
آفتابی٬چند نت آواز پرنده ٬ یکی دو خطی
شاملو و صفحه های قدیمی دفترچه هایم
ـ کهنه و خاطراتی ـ و خلاصه آنچه اردیبهشتی
است!
حالا من اینجا منتظرم با دستی پر و دلی عاشق
تا بیایی با چشمان سبز مهربانت و من همه ء
آنچه را که آورده ام کنار هم بچینم و زیر نقره ریز
مهتاب برایت قصه بگویم...
**************************************
پیوست:می آیی همسفرم شوی؟
حالا قبل از بهار که خرت وپرت هایت را جمع کنی
قبل از باز شدن اولین شکوفه به خانه می رسی.
با اولین قدم شوکه می شوی اما چشمانت را لحظه ای
می بندی و نفسی تازه می کنی و با خود می گویی
شانزده ساعت پاهای ورم کرده ات را تحمل کرده ای ٬
شانزده ساعت نه خواب و نه بیدار زل زده ای
به نقشهء پرواز و هی اقیانوس و اقیانوس و اقیانوس را
طی کرده ای تا به اینجا رسیده ای حالا همهء اینها به
کنار شانزده ساعت رویا بافته ای...
پس نمی گذاری هیچ کس و هیچ چیز لحظه هایت را
خراب کند.
خوب است به خانه برگشتن قبل از بهار٬ کنار ترمهء
هفت سین می نشینی ٬ برگهای سنبل را نوازش
می کنی و هنوز چهار روز از فروردین نگذشته همه
جا به خاطر دل تو سفید پوش می شود!
برف می آید و تو دیوانه وار لباس می پوشی و
ول می شوی توی خیابان زیر برف٬ نفس می کشی و
خنکای بی نظیر برف را فرو می دهی ٬ لپ هایت گل
انداخته و دماغت قرمز صورتت را رو به آسمان می گیری
بی هیچ ترسی ٬به افتخار برف دست توی صورتت
نبرده ای!
راه می روی ٬حرف می زنی ٬ کتاب می خری٬ ساعت ها
میان قفسه های کتاب می گردی و سنگینی کتاب ها را در
راه بازگشت شانزده ساعته به جان می خری...
حالا آخر فروردین است اما هوا اردیبهشتی است تو
می مانی و چند روز آخر سفر و یک تهران اردیبهشتی
دو دوست را برای اولین بار می بینی و با هم سر از
کوهستان در می آورید!
باران می بارد از همان باران های ریز و شادمانهء
فروردینی ـــ اردیبهشتی و تو حرف می زنی و کیف
می کنی و نمی دانی که آیا دوستانت می دانند
که تو عاشق کوهستان باران خورده و آن سکوت
سر به فلک کشیده اش هستی و چقدر دلت این
لحظات را مدیون آنهاست یا نه؟
بر می گردی دوباره سوار هواپیما می شوی بی
هیچ رویایی تنها آرزویت رسیدن به لحاف آبی ات
هست و مزمزه کردن رویایی که دیده ای!
وقتی می رسی خسته ای ٬ دلتنگی و می دانی
که حالا دیگر به هر دو جا تعلق داری و هر دو جا هم
غربتی هستی! انگار مال هیچ کجا هستی و نیستی
همین است که هی دست و دلت به نوشتن نمی رود
که نمی رود...
**********************************
پ ن:جای نمایشگاه کتاب را که عوض کردند انگار
تمام خاطرات شادمانه ام را باد برد !
ولی در عوض دلم دیگر هوای نمایشگاه و حال و
هوایش را نمی کند٬ حالا فکر می کنم نمایشگاه هم
مرده درست مثل خیلی چیزهای دیگر...
من برگشتم...:)