من عاشق تیک زدن این گزینهء "ثبت موقت و عدم
نمایش در وبلاگ" شدم!
هرچی که دلم می خواد می نویسم٬ هر چی...
بدون ترس از خوانده شدن٬ درست مثل همان روزهای
خوب قدیمی که دفترم را هیچکس هیچکس نمی خواند
و من خودم بودم! خود خودم...
حالا با این گزینه باز دوباره من خودم هستم و هر چه دلم
می خواهد می نویسم بدون خوانده شدن...
*********************************
پینوشت: ندارد!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای
می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره
نادیده می گیرد
وهر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند...
*******************************************
پینوشت: نمی دانم کجا گمش کردم؟ همین دور و برها بود
زیر درخت برگ پهن و گل درشت استوایی نزدیک خانه
دنبال آواز پرنده می گشت یا کنار رودخانه پی موسیقی
آب ٬روان بود گمانم!
نمی دانم کجا جایش گذاشتم؟
این آخرها گه گاهی دلش سهراب می خواست!
<<چه دهی باید باشد٬
کوچه باغش پر موسیقی باد...>>
نمی دانم دلش از تلخی این روزهای من گرفت
یا تلخی خبرهایی که به جای صبحانه می خوانم
را تاب نیاورد!؟
دلش سهراب می خواست که وقت زمزمه کردنش
نسیم دلنواز بهار را ٬سوز پاییز را٬ بوی علف را٬ صدای
سکوت و آواز تاریکی را می شنوی...
نمی دانم چه شد؟
کودکم را می گویم ها٬ کودک شاد و بازیگوشم را که جایی
همیشه همین دور و برهای دلم بازی می کند
به جای من حرف می زند ٬ می خندد و تصمیم های مهم
زندگیم را می گیرد!
نمی دانم چرا تا به حال برنگشته؟
نه آوازهای کودکانه ای که خواندم٬ نه بستهء دوازده تایی شکلات
شیری که خوردم و نه حتی چشمان زرد بهیموت و پوزهء آویزان
آقای گوزن...
نمی دانم٬
می روم روی لبهء جدول کنارهء رودخانه راه بروم و یک لیوان بزرگ
مخلوط میوه های استوایی با بستنی وانیلی بخورم٬ شاید هم
توی پارک نزدیک رودخانه روی تاب نشستم و کمی لافکادیو
خواندم...
شاید دلش را به دست بیاورم تا دوباره برگردد...