گفته بودم یک پرندهء عجیب منقار زرد (چیزی
شبیه پیلا پیلای کارتون سریندیپیتی) دیدم؟
روی نرده های بالکنی نشسته بود وقتی بی هوا رفتم
بیرون! از هم ترسیدیم و جا خوردیم همین شد که پرنده
پرید و یادش رفت که خوش خبری اش را بدهد!
پرندهء عجیب زرد منقار گنده این همه راه را پرواز کرده
بود که به من خبر بده کتابهای گمشده ام در راه است!
**********************************
پینوشت۱: کتابهای گمشده ام رسید!
پینوشت۲:ماتادور لاغروی من نامه ات تازه تازه بود
و مرسی که کتابها رو خریدی و بسته بندی کردی
و نازشون کردی و فرستادی!
پینوشت۳:لازمه بگم وقتی کتابهام رسید از شدت
خوشحالی آبغوره گرفتم؟؟؟
اینجا نشسته ام٬ پشت میز٬ کنار پنجرهء اتاق
اضافهء این آپارتمان جدید ٬ تکیه که می دهم
استخر دیده می شود و کمی دورترک گوشه ای
از استوری بریجمان و پشتش ساختمان های سر
به فلک کشیدهء مرکز شهر در آنسوی رودخانهء پیچ
در پیچمان! و کمی جلوتر از پل که رد شوی نرسیده
به رودخانه خانهء آیدا و آرش که البته آیدا جانمان باید
به شیوهء اسپایدر من از طبقهء سوم آویزان شود
واندکی به سمت چپ تاب بخورد تا من از پنجره ام
زلف های افشانش را ببینم!
این اتاق جدید را دوست می دارم حالا دیگر همهء
کتاب ها و خرت و پرت هایم جا دارند٬ بماند که این
اتاق در حقیقت اتاق سایه جانمان است که وقتی
با همسرشان از ساحل طلاییشان به اینجا می آیند
در آن اتراق کنند و ....
**************************
امروز که اینجا نشسته ام روز اول مدرسه مان هم
هست و من باید تا دو ساعت دیگر خودم را به مدرسه
برسانم که البته الان باران وحشیانه می بارد و من
چتر ندارم!
این مدرسه رفتن مان هم حکایتی دارد برای خودش
کوله پشتی خریده ام و کلی ماژیک رنگی و حتی یکی
از این تخته های" پاییز خانوم یادش نره" که افکار پریشانم
را رویش سنجاق کنم تا نفس کشیدن یادم نرود!
ولی عجب بارونی٬ فکر کنم روز اولی خیس و آب کشیده
برسم به کلاس...
*********************
هنوز همین جا نشسته ام و فکر می کنم این خونهء
جدید عجب کیفی دارد وقتی در هر کمد و کابینتش
را که باز می کنی رد پای مهربانی دوستانت را
می بینی که حتی چای نخورده اسباب کشی را
برایت یک خاطرهء شیرین کردند!
********************
و همسفر جانمان که این خانهء گرم و رنگی و پر
پرنده را برایمان گرفت و با تلاش هایش در امر کشیدن
اسباب هاخط بطلانی بر تمام شایعات موجود کشید!
می داند که عاشقش هستیم و از جانمان بیشتر دوستش
می داریم!
********************
راستی ایران حذف شد و من فعلا می توانم
قرص های قلب و معده را به کمد داروها بر گردانم!
اما با همهء اینکه دلمان سوخت ولی برای آیدا جانمان
بد نشد که از شر تماشاگر نماهایی که شب های فوتبال
بی دعوت بر سرش می ریختند خلاص شد...
**********************
پینوشت۱:عجب حس خود بزرگ بینی به سرمان
زده امروز با این فعل های جمع که به کار می بریم!
پینوشت۲:و ایضاً حس مالکیت که همه کس و همه چیز
را از آیدا تا استوری بریج شامل شده!
پینوشت۳:گمانم این پراکنده گویی های غریب زادهء
استرس روز اول مدرسه باشد!
پینوشت۴:من دیگر بروم که ماشین لباسشویی به
صدا در آمده و رخت ها مرا می خوانند که بیا و ما را
در خشک کن بینداز!