تبليغاتX
جزیره نشین
سرخوشانه!
 

انگار نه انگار که این بریزبن همون بریزبن دو سال پیشتر هاست!

همون شهر لج درآور حرصی* با پاییز نداشته و زمستان بی رمق و

بهار و تابستان گرمش با بوی کلافه کنندهء برگ پهن های گل صورتی

 استوایی....

انگار نه انگار این همون شهر غریبه ناک روزهای تارینگا** است با

آن ایندروپیلی*** دراز و زشت با کف سنگی چرکمردش...

شهر روزهای بی خاطره٬ خیابان های بی خاطره٬ کافی شاپ ها

و رستوران های نا آشنا که منو هایشان حس غریبه بودن را هی

مکرر می کرد!

حالا شده شهر روزهای دلتنگی کنار رودخونه رو گرفتن و رفتن٬ قهوهء

سر صبح شنبه مرکز شهر٬ دانشگاه جنگلی٬ ولو شدن تو کافه ها اخر

شب های تعطیلی!

شهری که حتی هواش دیوونه شده!

زمستان امسال سرد بود ( سرد در مقیاس کویینزلند نه کانادا!)

اینقدر که من روزی یک  شالگردن دراز و رنگارنگ  از خودم آویزون

می کردم و با دماغ یخزده به خونه برمی گشتم! و این چند روز

گذشتهء آخر زمستون٬ اول بهارمون نپرسیدنی!

انگار که هوای نیمهء مهر٬ بارون و ابرهای قلمبهء خیس و

خاکستری٬ گه گاه چند شعاع باریک آفتاب و بوی تازگی...

از همون هواهایی که من زنده می شم و فرناز می خوابه!

حالا یا من فرق کرده ام یا این شهر مهربونتر شده٬ شاید هم 

با هم به درک متقابل رسیده ایم!

شاید هم همهء این حرفا توجیه منه واسه نیمه کاره گذاشتن

درس و کتاب و ول شدن تو خیابون با بارش اولین قطرهء بارون

و نفس کشیدن و زنده شدن و زندگی کردن...

آخه ریپورت ها همیشه نیمه کاره اند٬ درس ها همیشه

نخونده و روزهای شرجی و ملالت بار داغ تابستانی در راه!

همینه روزهای سرخوش وخنک بارانی رو زندگی میکنم و روزهای

داغ دوست نداشتنی رو گوشهء کتابخونه ریپورت می نویسم!

حالا بگذریم که مهلت تحویل ریپورت ربطی به سردی و گرمی

هوا نداره ولی زندگی از این حرفا کوتاه تره دیگه....  

**********************************

* :ای سایه خانوم جان برگرد دیگه٬ دلمون پوسید!

**و*** : فحش نیست ها! اسم مکان می باشد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 22:45 توسط پاییز |

درسانه!
 

اینترنت رو به دنبال کدهای خانه سازی و شهر سازی

در استرالیا زیر و رو می کنم!

حداقل و حداکثر مساحت زمین در منطقه ای با تراکم

متوسط٬ ارتفاع خانهء یک طبقه٬ دو طبقه...

عرض پیاده رو ٬ حداکثر عرض خیابان٬ راه دو چرخه٬

ارتفاع پیاده رو ؟ پیداش نمی کنم!

از کلاس بر می گردم٬ یک روز دلپذیر زمستانی دانشگاه

جنگلی٬ با خودم آواز می خونم مثل همیشه٬ اما ارتفاع

پیاده رو پیدا نشده که نشده ! نشده؟ روی لبه پیاده رو

راه می رم مثل همیشه! مکث!

لبهء پیاده رو!

خط کشم رو در میارم و ارتفاع پیاده رو پیدا میشه!

از قیافهء دختر وپسری که از روبرو میان و سعی می کنند

به من نگاه نکنند معلومه که حتی در استرالیا پیدا کردن

 ارتفاع پیاده رو به صورت عملی یه کارجدیده!

درخت! درخت! بن بست مسکونی* درختکاری لازم داره

لیست درخت ها رو زیر و رو می کنم ٬ چی باشه خوبه؟

آب زیاد نخواد٬ محلی** باشه٬ باید از سه متر بلندتر باشه

واسه کنار خیابون٬ سایه داشته باشه....

هوووووووووم...

کانیفر خوبه٬ گراویلا واسه طوطی های رنگ رنگی و

اکالیپتوس های تپل و پر شاخ و برگ سایه دار...

اندازهء درخت ها رو پیدا می کنم و یکی یکی با

دستای خودم کنار پیاده رو هام می کارم و رنگشون

می زنم.

خونه ها٬ بزرگ و دو طبقه واسه آدمای بچه دار٬ متوسط

با یه هال بزرگ واسه اونا که حال تمیز کردن خونه بزرگ رو ندارن

 ولی دلشون یه هال بزرگ می خواد واسه مهمونی...

 و کوچیک واسه اونا که هیچوقت مهمون ندارن!

مخزن های آب بارون آبی رنگ پنج هزار لیتری کنار دیوار

پشتی برای ذخیرهء آب ــ کی اینجا با آب لوله کشی

ماشین می شوره؟ زمین می شوره؟ باغچه آب می ده؟

هیچ کس! ــ

و باتری های آفتابی نقره ای روی بام شمالی برای

و ذخیرهء انرژی پاک و بی دریغ آفتاب...

خسته ام پیدا کردن و سر هم کردن این همه اطلاعات

پنج هفته طول کشیده! تمام دردهای قدیمی بر گشتند!

ضرب دیدگی مچ راست ٬ درد گردن٬ گرفتگی عضلهء بازو...

اما خوب یه حس خوب قدیمی هم باهاشون برگشته

حس داشتن هزار رنگ مداد و قلم٬ بوی پاکن٬ قهوهء

نصف شب٬ احساس خوب یه کاری انجام دادن!

فقط جای دوستان خوب قدیمی شب های تحویل

پروژه ــ شب های استرس و خنده و پچپه و سیگار

یواشکی و فلاسک چای...ــ بدجور خالیه...

هی٬ روزگار کودکی بر نگردد دریغاااااااااااااااااااااااااااااا

شور و حال کودکی بر نگردد دریغااااااااااااااااااااااااااااااااااااا***

 

*********************************************

*:cul-de-sac

**:native

***: با اندکی تحریف شما دورهء دانشجویی ما رو روزگار

کودکی فرض کنید!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 15:25 توسط پاییز |