حالم بده ها ولی گفتم این تصمیمات مهم رو اینجا بنویسم که یادم نره!
من قول می دم این سه هفته که تموم شد و دانشگاه تعطیل شد: غر
نزنم که چکار کنم حوصله ام سر رفت! تمام کارهای رویایی که در حین
درس خوندن به ذهنم می رسه رو انجام بدم!
تمام پست های باحال و جالبی رو که در حین تایپ کردن ریپورت میاد تو
مغزم رو بیام اینجا بنویسم! هر روز برم اسکیت ٬هر روز برم شنا کنم!
برم و رقاصی یاد بگیرم! صورت تمیز کن و صورت شور و صورت نرم کنی
که آیداواسه تولد پارسالم خریده رو استفاده کنم!
از توی دانشگاه وبلاگ آپدیت نکم چون خیلی سخته ٬ این کیبردهای
استودیوی لعنتی ما برچسب فارسی نداره!
حالم بده٬ دل و روده ام درد می کنه ٬سرم درد می کنه این پیتر هم
هی متعجب میشه که من چطوری از راست به چپ می نویسم بعد
که تعجبش تموم میشه دوباره یادش میاد که من نمی تونم امسال
رای بدم و ناراحت میشه که یه رای مخالف جان هاوارد رو از دست دادن٬
حالا من نمی دونم چرا فکر می کنه که من حتما با جان هاوارد پدر کشتگی
دارم!؟
این یولاندای چینی هم هی میاد اسم هر کی رو که باهاش کار داره از من
می پرسه من نمی دونم چرا این جماعت چشم تنگ استعداد اسم حفظ
کردن ندارند!
من هنوز حالم بده! این کامپیوتر ها هم که انگار دیزلی هستن!
من اینجا نشستم هی چرند می چسبونم تو پاورپوینت واسه
پرزنتیشنمون و هرکدومش نیم ساعت طول می کشه تا لود بشه...
برای بار هفصدم آدل با لهجهء شیک بریتیشش به من میگه آخه تو
چه دشمنی با این s جمع داری که هی قورتشون میدی؟ می گم همون
مشکلی که با s آخر فعل های سوم شخص دارم! بعدش هم بهش
میگم وقتی همزمان چای می خوره و غلط های گرامری من رو یادآوری
میکنه من رو یاد خانوادهء سلطنتی انگلیس می اندازه٬ اون هم جزوه رو
از همونجا پرت می کنه تو سر من!
باز پیتر یادش میاد و شروع می کنه زریدن در مورد محیط زیست و
حفظ کردنش و اینکه ما هر چی کمتر گاو و گوسفند بخوریم نیاز به مرتع
کم میشه و دیگه گاو و گوسفندا جنگلا رو نمی خورن! در عوضش ماهی
بخوریم چون انگار هر چی ماهی ها آب اقیانوس ها رو قورت می دن آبها
کم نمیشن!
بعدش من هوس کباب چنجه می کنم و می گم پیتر٬ پسرم میشه خفه شی
و پیتر کماکان زر می زنه و آدل من رو یاد ملکه انگلیس می اندازه و من حالم
همچنان خرابه و قرص هم ندارم...
اگه اون روزا حدس می زدم٬ فقط حدس می زدم که
قراره یه روز بدونم حکمت وجود و وحدت غائی به انگلیسی
چی میشه حتما خودکشی می کردم تا به این خاک سیاه
ننشینم!
همین دیگه اوضاع بد جوری مرغ سحری شده!
گفته بودم که روزهای دلچسب بارونی می گذره...
******************
پینوشت:اگه زنده موندم چند هفته دیگه بر می گردم!
اینقدر این روزها حرصم می گیره از دست خودم که نگو!
شدم یه تنبل بی تحرک ورزش نکن! نمی دونم چه دردی
گرفتم که اینجوری شدم؟
دیروز بعد مدتها اسکیت های بیچاره و غریب مونده ام رو
انداختم سر دوشم و رفتم کنار رودخونه٬ بماند که هوا کم
کمک گرم شده و حیات جانوری فعال!
ولی به هر حال یک ساعتی سعی کردم و دیدم ای بابا
استیلم که تقریبا بر باد فنا رفته و بدنم هم مثل یه تیکه
چوب خشکیده دریغ از یه ذره انعطاف و نرمی که لازمهء
اسکیت کردنِ...
یادش بخیر که اون وقتا کله سحر و دم عصر با هر مصیبتی
دو ساعت وقت جور می کردم و می رفتم پیست اون
هم با اون وضع خنده دار شلوار بلند و مانتو و مقنعه و
روش کلاه ایمنی و زانو بند و غیره و گه گاه تو گرمای آدمکش
مرداد و آقای ارشاد پیست که هی به من تذکر می داد شلوارم
رو از تو کفش اسکیتم درآرم ٬نمی دونم لابد با اون شمایل و
کفش های کت و کلفت اسکیت به نظرخیلی س ـ ک ـ س ـ ی
می یومدم ! و هزار مشکل و دردسر دیگه که اسکیت کردن یه
دختر ممکنه برای جامعه به وجود بیاره !!!
(دلیل اصلی همه مشکلات اجتماعی همین بیرون اومدن
دخترا از خونه است دیگه!)
به هر حال نمی دونم چرا حالا که همه چی فراهم و کسی
هم نگران بهشت و جهنم رفتن من نیست و حتی با تاپ و
شلوارک جذابیت من از مارمولک های کنار رودخونه کمتره ٬
دردم چیه که همین یه کار رو که عاشقشم انجام نمی دم!؟
اینا رو اینجا نوشتم که مگه خودم از خودم خجالت بکشم!
**************************
پینوشت: همون دیروز خجالت کشیدم و یه جا رو پیدا
کردم که واسه تمرین مناسبه و خطر پرت شدن تو رودخونه
در اثر تصادف با مارمولک ـــ اژدها نداره! :)
پینوشت بی ربط:سه تا بامبو خریدم٬ حالا آوازهای روزانه ام
پنج تا شنوندهء جاندار داره٬ دو تا کاکتوس و سه تا بامبو...