تبليغاتX
جزیره نشین
 

 

و بدین ترتیب من متولد شدم! :)

 

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 9:18 توسط پاییز |

شیدا!
 

 اینجا نشسته ام کارهایم را رسیدگی می کنم و هی از یک جای

 نامعلومی باد بوی برگ های باران خورده و انار پاییزی می آورد 

در این شرجی دسامبر بریزبن!

و سر انگشتانم جوری بیتاب اند  انگار که جقه های ترمه ای قدیمی

را نوازش می کنند. و من هی ذوق مثل چشمه از دلم می جوشد از چشمانم

سر ریز می شود!

باز حال شیدایی دارم این روزها!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 14:4 توسط پاییز |

لبخند می زنیم!

۱ـ وسط مهمونی خونهء بهار اینا که با یه لیوان گنده چای خوشرنگ

و بو ولو شده ام کنار میز در گوشهء نزدیک به جعبهء شکلات٬

موبایلم زنگ می خوره با یک شمارهء عجیب جواب که می دم از اون ور

 خط٬ یعنی اون ور دریاها صدای بابام میاد که میگه خونه نبودی دختری٬

زنگ زدم رو موبایلت بهت بگم اینجا برف اومده این هوا و جات خالیه و با

بدجنسی مهربانانه ای که فقط خاص خودش می خنده٬ و صدای مامانم 

در بک گراند که میگه چرا میگی برف اومده٬ دلش میسوزه! 

و صدای اومدن آپاچی در بک گراند صدای مامان که نشون میده این روز برفی

از اون روز برفی خوب هاست!

و من فکر می کنم و دلم برای همهء اون آدمها تنگ میشه و برای برف و

لبخند می زنم...

 

۲ـ رسیدیم گلد کست٬ تو همون فروشگاهِ من به هوای اینکه واسه آبجی 

لنگ درازه دارم کادوی عروسی می خرم هی گردنبند و انگشتر امتحان

می کنم و خانومه با دست کشای سفید هی موهای من آروم از دورم

جمع می کنه و هی معذرت خواهی می کنه که موهام دردشون اومده

 و من هم مثل یه خانوم واقعی ــ نه مثل خودم! ــ با لبخند غنچه به خودم

 که تعجب زده نگام می کنه تو آیینه نگاه می کنم و یواشکی شکلک

در میارم!

خانومه کادوی عروسی آبجی لنگ درازه رو مهر و موم می کنه و من دیگه

نمی تونم امتحانش کنم!

و من به آبجی لنگ دراز که حالا دیگه خانومی شده و نارنگی رو با پوست

 نمی خوره فکر می کنم و لبخند می زنم...

 

۳ــ ما چیپس و ماست و سالاد کلم می خوریم و پسرها وانمود می کنند

که مشغول آمده شدن برای مرحله باربکیو هستند! من و شادی سعی

 می کنیم با بلند ترین برج مسکونی گلد کست عکس یادگاری بگیریم.

 آسمون به نظر خیلی خوشحال نمیاد و ما شروع می کنیم به بررسی

راهکارهای موجود ولی طرح پیشنهادی به عمل نمی رسه و ما دوباره با

چیپس و ماست و غیره مشغول می شویم.

بقیهء میهمانان میزبان مهربان ما رسیده اند و یک بارون وحشی قابل

پیش بینی باربکیو پارتی را به پول پارتی تبدیل می کند ولی ما شادمانه

باربکیویمان را گاز می زنیم و به گرفتن عکس یادگاری با در و دیوار و استخر

 و دوستان ادامه می دهیم!

و من در گوشهء تاریک و خیس این شب بارونی برای لحظه ای پنهان

می شوم  و به جای برف به بارون لبخند می زنم...

۴ــ از پایین بلندترین برج مسکونی به نزدیکی یک سومش نقل مکان

می کنیم تا برای میزبان مهربان تولد بگیریم .

من که به همسفر جان یادآوری میکنم که "تا خونه راه درازی در پیش" در جا

چندین پیشنهاد شب بمونیم دریافت می کنیم و...

تولد و چای و کیک و رقاصی و یکی از عناصر معلوم الحال وبلاگشهر* که فیلم

خبری تهیه می کند.

من یه تکه بزرگ شکلات می خورم و بخار خوشبوی لیوان چای رو حس می کنم

و لبخند می زنم...

۵ ــ پانتومیم بازی می کنیم و همگروهی نازنینمان که فارسی اش به خوبی

انگلیسی اش نیست شب ما را می سازد٬ همه می خندیم و صدای خندهء

 میزبان مهربان از همه بلند تر است!  ــ بار اولی که من این میزبان مهربان را

 دیدم شیفتهء  این قهقههء بلند و پر صدا و شادمانه اش شدم! ــ 

من به سرزدن آفتاب از دل اقیانوس نگاه می کنم و فکر می کنم به این همه 

دوستی و مهربانی که این سرزمین دور دست را آشنا و دوست داشتنی کرده

و لبخند می زنم...

 

۶ ــ بعد از دو ساعت خوابیدن بیدار می شوم و سعی می کنم با ایجاد سر و

صداهای غیر عمدی بقیه را بیدار کنم٬ اولین کسی که  لای پلک هایش را باز

 می کند به دام می افتد و روز آغاز می شود!

تمام روز تن به آب و آفتاب می دهیم و خوش می گذرانیم٬ رو به شب میزبان

 مهربان و دوستانمان را می بوسیم .

من آفتاب سوخته و خسته و شادمان روی صندلی ماشین ولو شده ام

به همسفرم نگاه می کنم و لبخند می زنم...

۷ــ  "لیل برو" روی اورکات برام نوشته٬ اینجا برف اومده و تو نیستی که

بریم برف گردی و قهوه و چیز کیک. دایره کامل می شود! چیز بی نظیری

باید باشد آخر هفته ای که با برف شروع شود و با برف تمام!

من زیر لحاف آبی ام می خزم به برف به بارون به دوستانم اینجا و در

دور دست٬ به کسانم در سرزمین مادری می اندیشم ٬ چشمانم را

می بندم و لبخند می زنم... 

***********************************

*: لینک ندارد چون نمی دونستم که اجازه دارم یا نه :)  

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 12:23 توسط پاییز |