بی خبر که به خانه برگردی تمام هفده ساعت پرواز و معطلی
بین راه را هیجان زده رویا می بافی اگر از جنس من باشی!
هیچ چیز لحظه ها را خراب نمیکند٬ نه مامور سختگیر فرودگاه
بریزبن ٬ نه مردک چینی عوضی فرودگاه کوالالامپور و نه پلیس
بی تربیت وطن!
بی خبر که به خانه برگردی٬می شود پشت در ایستاد با گوشی
چسبیده به در و قلبی که دیوانه وار توی گلو می زند...
می شود که مامان را نیمه راه اتاق و آشپزخانه غافلگیر کرد!
می شود دو شب زودتر یلدا بگیری و همه جمع باشند و تو
ناگاه ظاهر شوی و بعد بوسه و آغوش و ناباوری و شاید اشک ...
زمستان غافلگیرت می کند با همهء برفی که هرگز یکجا در عمرت
ندیده ای٬ بیرون میزنی مثل گذشته ها٬ هر روز با یکی٬ گاهی هم
تنها٬ هی تو برف ها راه می روی٬ هی عکس می گیری و هی با خودت
آواز می خوانی٬ کتاب می خری٬ قهوه می خوری...
بر که می گردی روی ترنج گندههء فرش ولو می شوی و چای
می خوری٬ اینترنت کم سرعت٬ همه چیز و همه جا فیلتر٬ لبخند
می زنی و درست یک ماه و اندی بی خیالش می شوی!
باید برگردی٬ جمع و جور می کنی و چیز عجیبی جایش خالی
می ماند! جمع و جور می کنی و چیز عجیبی جایش را پر می کند!
غمزده و ماتم گرفته نیستی٬ سبکی از این همه خوشی که گذرانده ای
و مهری که داده ای و ستانده ای و دلتنگی بفهمی نفهمی٬ برای شهر
آفتابی دور دست و رودخانهء پیچ در پیچش و دوستانت...
سفر تمام می شود٬ فرودگاه همان فرودگاه سه سال پیش است٬ این
تویی که غریبه نیستی و از پشت اولین پیچ چهرهء مهربان دوست
بهاری ات پیداست!
به خانه برمی گردی رد مهربانانهء دوستی دیگر توی گلدان شکفته!
از شب گذشته می نشینم میان چمدان های نیمه باز ٬ از شب گذشته به
خودم توی آیینه ام لبخند می زنم٬ نور ماه روی پایه های نقره ای شمعدان هایم
می درخشد٬ بز سفالی ام را ناز می کنم و روی گلیم نیمه تا شده ام به خواب
می روم...
به خانه خوش برگشتی مسافر :)