تبليغاتX
جزیره نشین
پراکنده...
 

# میگم حالا که تب نامجو پرستی و نامجو ستیزی از سر همه

افتاد٬ گاهی که بارون میاد زمزمه می کنم:

                           دریای خزر گردم٬ خواهی تو اگر جونم... 

 

# من باید برم دانشگاه دوباره...

 

# رفتیم کوهستان دسته جمعی٬ کلبهء جنگلی داشت٬ بخاری

 هیزمی داشت٬ تاکستان و شراب داشت٬ خوش گذشت...  

یه شب که من و دوستم تلاش می کردیم آتیش روشن کنیم

فندک دراز و باریکم افتاد تو بخاری و ترکید!

 

#با قطار زیاد رفته بودم گلد کست و برگشته بودم ولی پیش

نیومده بود دو ساعتش رو بخندم که پیش اومد!

مرسی دوستم :)

 

# فکر کن که من برم نقاشی یاد بگیرم...

 

#من باز باید برم دانشگاه از همین دوشنبه...

 

#آخه من چطوری واسه یه آدم خارجی که فقط ماهی می خوره

غذای ایرونی بپزم؟ کی باقالی پلو با ماهی دیده؟ یا ته چین با

میگو٬ ها؟

 

# یادم نبود که نه کیف سورمه ای دارم نه شلوار قهوه ای...

 

# تازه :

                                 یک روز ارس گردم٬ اطراف تو را گردم... 

******************************************

پینوشت: گفتم که باز باید برم دانشگاه٬ نگفتم؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 9:35 توسط پاییز |