توی این هوا کنار رودخونه که قدم می زنی فکر می کنی
اون بهشتی که تو قصه ها می گن یه تیکه اش کنده شده
افتاده پایین!
من آخر هفته ای رو که همش مهمونی باشه و بعد مهمونی
حرف مهمونی باشه و کنسرت باشه و قبل کنسرت همه جمع
بشیم اینجا و شلوغ کنیم و بعد کنسرت بریم ساندویچ بخوریم
و هی ریز ریز بخندیم و پچ پچ کنیم و تازه کلی هم اکشن باشه
آخر هفته مون و هیجان داشته باشیم رو آی دوست دارم!
یا من دیوونه هستم که بخاری روشن کردم و نشستم اینجا درس
می خونم یا اینایی که تو این هوا بیکینی پوشیدن و مشغول
شنا کردن هستند!
نگفته بودم که دوستم می دونه که بز سفالیِ اگه گرسنه اش بشه
میره برگای بامبو رو می خوره؟
نه اینکه من درس نداشته باشم ها نه از همیشه اوضاع خرابتره
ولی فقط ۱۰ روز مونده...
کاش میشد بعضی آدمها رو تکثیر کرد٬ اون وقت به اندازهء همهء
روزهای سال مهربونی وجود داشت!
امروز دوباره کوکوبارو قشنگه اومده بود گپ بزنیم٬ اون نشست لب
بالکن من رو صندلی٬ من قهوه خوردم٬ اون بیسکویت٬ اون رفت به
بچه هاش برسه٬ منم اومدم درس بخونم...
من موفق شدم دو گاز سوشی بجوم و قورت بدم و نمیرم!
دوستم٬ ادامه بده... :)
من عاشق این گوگلم! اگه گوگل نبود کی غلط دیکته های
من رو با مهربونی درست می کرد؟ راستی من نیم فاصله ندارم چرا؟
آی من از این فیس بوک خوشم میاد! اول صبح همه خبرا رو
می ده دستت!
"فلانی امروز با فلانی دوست شد! فکر کنم بد نیست تو هم بری
با اون یکی دوست شی! این یکی خوابش میاد! تو در چه حالی؟
اون یکی تو رو گاز گرفت! این واست بالش پرت کرد! نمی خوای
مشت بزنی تو دهنش؟؟"
من نمی تونم از این هوا لذت نبرم...
************************************************
پینوشت:این قهوه و کرواسان خوردن های این روزها انگار به اندازهء اون
قهوه و چیز کیک های قدیمی می چسبه!؟
همون قدر گپ و خنده و پچ پچ و نگاه مهربون و بوسه و موهای کوتاه و
موهای بلند٬ فرفری روشن یا صاف مشکی٬ روی مبل های سبز نرم یا
صندلی های چوبی سفت...
پینوشت بعدتر: آی الان اینجا بارون می باره از اون بارون عاشقونه ها!
من خودم رو به زور چسبوندم پشت پنجره رو صندلی که درس بخونم :(
حالا هی درس می خونم٬ هی چای می خورم و هی عاشقی می کنم
با این بارون...
برم دوباره صندوق پست رو چک کنم٬ صندوق پستمون راهش از زیر بارون
رد میشه و به رودخونه هم نزدیکه!