من و دختر عمهء صورتی ام* ساعتها پایین تخت من روی
زمین دراز می کشیدیم و دیوانه وار دیالوگ های "هامون" رو
تکرار می کردیم...
من و همون دخترعمه روی تخت دختر عمه ولو می شدیم و
برای بار هزارم "هامون" می دیدیم و...
"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهء خود را..."
امشب فهمیدم حمید هامون به آب زد و برنخواهد گشت :(
***************************
* تنها دختر عمه من٬ که با آن همه لطافت و یواشی اش
دختر دایی هایش من و آپاچی هستیم!
من همین الان فهمیدم(اینجا) که دفعه قبلی که به دنیا اومده بودم٬ دختر
بودم با موها و چشمای تیره٬ زمان تولدم سال ۱۲۵۰ بوده !
یه جایی تو آمریکای لاتین٬ کیمیاگرـ جادوگر بودم !
حالا می فهمم چرا این همه النگو و گوشواره و گردنبند همیشه از من
آویزونه!
حالا می فهمم که این اکسنت مکزیکی ـ کلمبیایی ٬ وقتی انگلیسی
صحبت می کنم از کجا اومده!؟
و اینکه چرا آپاچی دختر خاله/ عموی منه! و کلاً تمام اون چیزهای عجیب
غریبی که هیچ توضیحی واسش نداشتم الان مثل روز روشنه...
شکلات و قهوه و فلفل قرمز و هالوپینا...
*********************************
پ ن ۱: درس و مشق تعطیله...
پ ن۲:فکر کنم امروز صبح بز سفالی آقای فاکس تل رو گاز گرفت٬ چون
آقاهه من رو صدا کرد و گفت میشه این رو از دم دست من برداری!؟