تبليغاتX
جزیره نشین
روزگار
 

من و دختر عمهء صورتی ام* ساعتها پایین تخت من روی

زمین دراز می کشیدیم و دیوانه وار دیالوگ های "هامون" رو

تکرار می کردیم...

من و همون دخترعمه روی تخت دختر عمه ولو می شدیم و

برای بار هزارم "هامون" می دیدیم و...

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهء خود را..."   

امشب فهمیدم حمید هامون به آب زد و برنخواهد گشت :(

***************************

* تنها دختر عمه من٬ که با آن همه لطافت و یواشی اش

دختر دایی هایش من و آپاچی هستیم! 

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 1:30 توسط پاییز |

ریشه ها!
 

من همین الان فهمیدم(اینجا) که دفعه قبلی که به دنیا اومده بودم٬ دختر

بودم با موها و چشمای تیره٬ زمان تولدم  سال ۱۲۵۰ بوده !

یه جایی تو آمریکای لاتین٬ کیمیاگرـ جادوگر بودم !

حالا می فهمم چرا این همه النگو و گوشواره و گردنبند همیشه از من

آویزونه!

حالا می فهمم که این اکسنت مکزیکی ـ کلمبیایی ٬ وقتی انگلیسی

صحبت می کنم از کجا اومده!؟

و اینکه چرا آپاچی دختر خاله/ عموی منه! و کلاً تمام اون چیزهای عجیب

غریبی که هیچ توضیحی واسش نداشتم الان مثل روز روشنه...

شکلات و قهوه و فلفل قرمز و هالوپینا...

*********************************

پ ن ۱: درس و مشق تعطیله...

پ ن۲:فکر کنم امروز صبح بز سفالی آقای فاکس تل رو گاز گرفت٬ چون

 آقاهه من رو صدا کرد و گفت میشه این رو از دم دست من برداری!؟

   

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 10:32 توسط پاییز |