تبليغاتX
جزیره نشین
گاهانه
 

گاهی وقتها یکی که برمیگرده و می بینیش تازه می فهمی چقدر

 دلت واسش تنگ شده بوده وقتی نبوده...

 

 

گاهی وقتها زندگی خیلی عجیب میشه٬ توی دوستی هات یه

 تجربه های عجیب غریبی می کنی٬  یه چیزایی می شنوی که

ناراحتت میکنه٬ یه چیزایی می بینی که خوشحالت می کنه یه

 مدت به باورهات شک می کنی اما پاشون وامیستی٬  زمان که

می گذره آفتاب میشه و دوباره و دوباره و دوباره به این نتیجه

 میرسی که همون تعریف خودت از دوست و باورهات به دوستی

درست بوده. 

 

گاهی وقتها بعدش تازه می فهمی که چقدر خوب بوده این بالا و

 پایینی که داشتی٬ همیشه درگیر بودی با واژهء دوست قدیم و

دوست جدید ٬ گاهی فکر می کردی دوستی باید عتیقه باشه٬

قدمت داشته باشه عین یه ظرف زیرخاکی زمان بهش گذشته باشه

 تا ارزشمند شده باشه بعد این بالا و پایین  یهو چشم باز می کنی

 میبینی با هیچ زیرخاکی عوضشون نمیکنی همین دوستیهای جدید

 محک خورده رو! 

 

گاهی وقتها تو یه روز آفتابی زمستونی بهت خبر میدن که چه

نشستی؟ بیا که استرالیایی شدی!

 

گاهی وقتها قراره چند روزی بری مسافرت کلی هیجان زده میشی

مخصوصاً که مسافرتش شاید نون سنگک و کله پاچه داشته باشه!

 

گاهی وقتها من یه دنیا کار نکرده دارم و هی میام اینجا زیادی حرف

می زنم!

***********************

پ ن: از بریزی به ال ای: سایه بانوی دوست داشتنی تولدت دورادور

 مبارک! :)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 10:35 توسط پاییز |

دوستانه
 

هی عکس های یکشنبه رو نگاه می کنم و هی فکر می کنم

 چقدر مهربونه این موهای کوتاه و بلند و صاف و فرفری که با هم

قاطی شدند و این دستها که به هم آویزونن و این لبها که می خندند...

****************************

پ ن: :) 

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 23:32 توسط پاییز |