تبليغاتX
جزیره نشین
پاییز و چمدانش...
 

#انگاری که آفتاب هی بالا و بالاتر میاد و شبح داغ تابستون از اون گوشه

کنارا پیداست٬ من اما هی به خنکای پاییز نزدیکتر میشم!

 

#یک چمدون باز وسط اتاق منتظره و من که هی یه چیزی می گذارم و یه

چیزی بر می دارم ٬چقدر بار بستن سخته! دو جفت کفش٬ نه سه جفت ٬

چند تا جین ٬بلوز وتی شرت و کیف...

 

#نشسته ام جلوی در باز کمد و به این فکر می کنم قرمز نمی برم٬ کوتاه

نمی برم٬ دامن نه٬ پیراهن نه٬ این یقهء بسته برای زیر یقهء باز مانتو!

این آستین بلند برای زیر آستین کوتاه مانتو٬ این شلوار کوتاه خوشحال

هم بمونه همین جا تا برگردم!

نشسته ام جلوی در باز کمد و به رنگها نگاه می کنم و فکر می کنم از کی

تا بحال این همه رنگ خوشحال کمد رو فتح کرده اند؟

رنگهایی که از دور من و خودشون رو داد می زنند!

 

#بگذریم  یکی٬ دو تا سرمه ای و مشکی و خاکستری رو جدا می کنم و

می اندازم توی چمدون و چند تایی النگوی خوشرنگ که گه گاهی خودشون

 رو از زیر آستین مانتو بیرون بکشند! شاید یکی دوتا گوشوارهء بلند بالا که از

گوشهء شالم سرک بکشند!

کفش های بلند قرمز و بلوز زرد براقم را کنار بقیه چیزهای عجیب گوشهء

 کمد جا می گذارم! هرچه نامرئی تر بهتر! هر چه بی رنگتر٬ انگار که نیستی...

 

#چیز عجیبی است این خاک دوستش داری و نداری٬ دلتنگش هستی و

نیستی٬ اما حاضری نا مرئی شوی حتی! بی رنگ شوی حتی!

و به سئوالِ "سخت نیستِ؟" استرالیایی ها با لبخند پاسخ دهی: نه چندان!

برای من نه...

 

#چمدانم بی رنگ اما دلم رنگین کمان است...

 

#گوشه و کنار خونه سرک می کشم و هر جا که لازم شد یاداشت میچسبونم

به جای خودم٬ دستی به سر و روی بز سفالی می کشم٬ پای بامبو ها آب

می ریزم و از پنجره به رودخونه لبخند می زنم.

حالا یک چند وقتی من نیستم...

 

********************************************

پ ن:بین خودمان بماند٬ از حالا روزها را می شمارم تا فرودگاه و دیوار شیشه ای

 و تو که از پشت پیچ نرم نرمک پیدا می شوی...  :)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 18:31 توسط پاییز |