تبليغاتX
جزیره نشین

با توام!

حرفی بزن....

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 18:43 توسط پاییز |

یک روز تلخ
روز بدی بود....
تلخ بودم و غمگین و ساعتها اشک ریخته بودم
سبد قرمز رنگ سوپر مارکت , گوشت چرخ کرده , پیاز,گوجه ریزه,
ماست و چند تایی سیب سبز و یه دونه خرمالو
برعکس همیشه از این همه رنگ و بو تعجب نکردم روی پوست لیمو ها
دست نکشیدم, دماغم رو تو دسته های ریحون و جعفری فرو نکردم ,
به سرخی سیب ها لبخند نزدم...
سرم درد می کرد و همه چیز خاکستری بود, به دخترک پشت صندوق
لبخند نزدم , حالش رو نپرسیدم و نگفتم که چه موهای خوشرنگی داره.
سر راه برگشت به خونه سر پیچ آخری سرعتم رو کم نکردم که به درخت
توت قرمز کنار پیاده رو که سایه اش رو پهن میکه تا وسط کوچه نگاه کنم
و باهاش حرف بزنم...
کتری قرمز کوچک اون روز جوشید و جوشید وسر رفت ولی سوت نکشید
و من با آب زیاد جوشیده چای دم کردم بدون اینکه دونه های هل رو بشکنم
و بو بکشم...
تلخ تلخ....
گوشت چرخ کرده و پیاز را قاطی می کردم بدون اینکه آواز بخونم و زرچوبه
و فلفل می ریختم بی انتظار معجزه....
کباب های تابه ای کنار هم توی ماهیتابه می پخت و من تلخ و افسرده لیوان
چای تلخ در دست به هیچ چیز فکر نمی کردم...
ظرف سالاد هیاهوی سبز و ترد بو و رنگ نبود, کباب رو چشیدم, تلخ بود
تلخ تلخ...
ماهیتابهء کباب رو توی سطل آشغال خالی کردم و به زیر لحاف خاکستری ام
برگشتم....


پ ن1 : این داستان واقعی است
پ ن 2 : من خوبم :)
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 13:13 توسط پاییز |