تبليغاتX
جزیره نشین
روزگار
 

من و دختر عمهء صورتی ام* ساعتها پایین تخت من روی

زمین دراز می کشیدیم و دیوانه وار دیالوگ های "هامون" رو

تکرار می کردیم...

من و همون دخترعمه روی تخت دختر عمه ولو می شدیم و

برای بار هزارم "هامون" می دیدیم و...

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهء خود را..."   

امشب فهمیدم حمید هامون به آب زد و برنخواهد گشت :(

***************************

* تنها دختر عمه من٬ که با آن همه لطافت و یواشی اش

دختر دایی هایش من و آپاچی هستیم! 

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 1:30 توسط پاییز |