من و دختر عمهء صورتی ام* ساعتها پایین تخت من روی
زمین دراز می کشیدیم و دیوانه وار دیالوگ های "هامون" رو
تکرار می کردیم...
من و همون دخترعمه روی تخت دختر عمه ولو می شدیم و
برای بار هزارم "هامون" می دیدیم و...
"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهء خود را..."
امشب فهمیدم حمید هامون به آب زد و برنخواهد گشت :(
***************************
* تنها دختر عمه من٬ که با آن همه لطافت و یواشی اش
دختر دایی هایش من و آپاچی هستیم!