تبليغاتX
جزیره نشین
بازگشت پاییز و کریسمس در تابستان و غیره...

 

#زمین که کم کم می چرخه و سال که می گذره انگار که

خورشید هی بالاتر و بالاتر میاد! هوا هی گرم و گرم میشه

آفتاب می تابه و همه جا داغ میشه٬ آفتاب می تابه و رودخونه و

اقیانوس رو با خودش می بره هوا و همه جا دم می کنه٬ آفتاب

می تابه و بوی سنگین و نفس گیر برگ پهن های استوایی در میاد

آفتاب می تابه و من دلم برای بریزبن دوست داشتنی تنگ میشه!

 

# حالا یا از گرما یا تنبلی یا هرچیز دیگه نوشتنم نمیاد! هزار تا

نقاشی با مداد شمعی هام اینور و اونور کشیدم٬ هزار تا قصه توی

 ذهنم واسه خودم تعریف کردم٬ اما نوشتنم نمیاد که نمیاد...

 

#دیدید که مردم صبحها قهوه با نون تست می خورند٬ من قهوه

 می خورم با فیس بوک! اونوقت این چند وقت که نبودم و اونجا

 فیس بوک دم دست نبود٬ صبحها ماگ قهوه به دست ماتم می برد

 به گلای قالی و هی تو ذهنم رو دیوار این و اون چیزی می نوشتم!

بعد هی مامانه می گفت: خوبی حالا؟؟؟ 

 

#این دفعه ایران رفتنم طولانی بود حسابی٬ گاهی زنگ می زدم

اینجا با بچه ها که یه جا جمع بودند حرف می زدم و هی دلم براشون

 تنگ میشد و هی اون عکس رو که واسم فرستاده بودندکه رو مبل قرمزهء

 شری ولو شدن و موهای فرفری و صاف کوتاه و بلندشون با هم قاطی

شده رو نگاه می کردم و می خندیدم٬ فکر می کردم وای چقدر جای کلهء

 فرفری من اون وسط خالیه!

 

#تازه این وسطا که من هی نوشتنم نمیومد کلی هم اتفاق افتاده! من

 برگشتم٬ کارتینگ رفتیم٬ کریسمس بوده٬ سال نو شده٬ من متولد شدم

و روز تولدم همه دستشون بند بود٬گفتیم باشه هفتهء بعد٬همون روز همسفر

 من رو برد سینما ماداگاسکار ببینم٬ تازه واسم یه سطل پف فیل هم خرید!

 بعدش هم چون خسته بود مثل باباها که بچه هاشون رو می برن سینما

 خودش خوابید! 

 برگشتیم خونه و تا رفتم تو ... :)

 

#گفتم ایران رفتم طولانی٬ اونجا با مامانه و خالهه هی میرفتیم بیرون و

گشت می زدیم٬ الان که تو پارچ در آبیه دوغ درست می کنم هی یاد

 دوست مامانه٬ آقا سبیلو میوفتم که ازش خرید کردم٬یه ظرف چهار قسمتی

داده بود دستم که این مال صبحونه است٬ بعدکه من گفتم چه صبحونه ای؟

گفت شما جوونا که زندگی بلد نیستین٬ خامه و کره و پنیر و عسل بذار با

شوهرت بشین آی صبحونه بخور! بعد من گفتم: فک کن!

 ولی ظرف رو خریدم!

هوا هم کلی خوب بود و پاییزی٬ هی گشتم و کتاب خریدم و کتاب

خریدم و کتاب خریدم...  

بعدش هم رفتیم شیراز٬ من و آپاچی و ماتادور و اون یکی دختر داییه

که خوش گذشت٬ سفرنامه اش مفصله و نوشتنش کار آپاچی! :)

 

#به جای غر زدن از گرما٬ شکر می کنم که ترم تابستونی ندارم و اگر

 نه که دانشگاه جنگلی و گرمای کشنده و رطوبت و حیات جانوری عجب

معجون جهنمی ـ ای می شد!

به جای گرما خوردن٬در کابینت رو باز می کنم یه کمی رو پنجه هام بلند

می شم٬ قوطی چای و هل رو بر میدارم٬ چای دم میکنم و هل ها را از وسط

می شکنم و می اندازم تو قوری٬ سر انگشتام رو بو می کشم مثل هر بار!

می خزم یه گوشهء خنک با چای و کتاب و ساندویچ پنیر و گردو

 و گوجه فرنگی لبخند می زنم٬ صبر می کنم٬ تابستون هم تموم میشه

 یه روزی... 

 

#گفته بودم تابستون رو به کمین میشینم تا پاییز خنک و دلچسب ولی

 گهگاهی سرک می کشم٬ زرد و نارنجی پوش همبازی آب و آفتاب

می شم با همهء کله های صاف و فرفریِ دیگه٬ مثل همین روزها...

******************************

پ ن: شرمنده که نوشتنم نمیومد!

 

+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 14:21 توسط پاییز |