تبليغاتX
جزیره نشین
خانه تکانی
 

چشمانم را که باز می کنم می دانم که امروز چه روزی است!

موهایم را که پشت سرم جمع کردم لیوان قهوه به دست دنبال

آوازهای امروزم می گردم .صدای آواز که توی خانه پیچید, گردگیر را

بر میدارم.

 چشمانم را که باز کرده بودم می دانستم امروز چه روزی است.

 امروز خانه را می تکانم.کمدها را مرتب می کنم, ماگها را به ترتیب

 قد می چینم, توی جا شمعی ها شمع نو می گذارم, امروز تمام

 کاغذهای  خوانده, تمام غذاهای تاریخ مصرف گذشته. را دور می ریزم

 لباسهایی که دوستشان ندارم کفشهایی که نمی پوشم را جدا

می کنم.

صدای آواز پیچیده و من خانه را می تکانم و جایی درون ذهنم می دانم

که این خانه نیست که تکانده می شود این دل من است که هر از

 چند گاهی پشت خانه تکانی قایم می شوم و یک دل سیر

 می تکانمش.

چشمانم را که باز کرده بودم می دانستم امروز چه روزی است.

 امروز دلم را می تکانم. غصه هایم را, دلتنگی هایم را, دل گرفتگی هایم را.

گردگیر به دست روی پنجهء پا بلند می شوم. بالای کتابخانه را گردگیری

 می کنم, کتابها را پایین می آورم ,خاطرات گرد گرفته, خوشبختی های

 کوچک ناپیدا زیر غبار...

  صدا می خواند گرد روی دلم نشسته بود گرد دلم را می گیرم. 

 روی کاشیهای سفید آب می ریزم ,گوشه کنار دلم پر از لکه است

 زهر کلامی اینجا, نیشخندی آنجا ,غم غربتی این گوشه و دلتنگی

 آن گوشه روی کاشیهای سفید آب می ریزم  صدای آواز و اشک

می آید! قد راست می کنم. دلم می درخشد و کاشیها هم .

روزنامه به دست سراغ آیینه ها می روم از آیینه ای به آیینهء دیگر

چشم در چشم با خودم زنگارها را می سابم. خودم می پرسم, خودم

 جواب می دهم .چشمانم در آیینه می درخشد. صدای آواز می آید.

 آیینه صاف و صیقلی, به آیینه لبخند می زنم .

بیرون گذاشتنی ها را جمع کرده ام لباس, کفش, کینه, کدورت, همه را

 پشت در می گذارم. دور ریختنی ها را توی کیسه می ریزم  در کیسه

 را سه بار گره می زنم...

گرد و غباری نیست. صدای آواز می آید, خانه تکانده ,دل من هم تکانده!

 لبخند می زنم ,لیوان قهوه به دست روی ایوان می نشینم ,سیگاری آتش

می زنم و فکر می کنم چقدر خسته ام ! صدای آواز می آید, سبک شده ام

با باد تکان تکان می خورم تا خانه تکانی بعدی... 

 

+ نوشته شده در Fri 30 Sep 2011ساعت 19:4 توسط پاییز |